
مردی از صحابه امیرالمؤمنین علیه السلام در جریان جنگ جمل سخت در تردید قرار گرفته بود. او دو طرف را مینگریست. از یک طرف علی را میدید و شخصیتهای بزرگ اسلامی… و از طرفی نیز همسر پیامبر و… در رکاب او طلحه را میدید؛ از پیشتازان در اسلام، مرد خوشسابقه و تیرانداز ماهر میدان جنگهای اسلامی… این مرد در حیرتی عجیب افتاده بود که یعنی چه؟ آخر علی و طلحه و زبیر از پیشتازان اسلام و فداکاران سخت ترین دژهای اسلامند، اکنون رو در رو قرار گرفته ا ند؟… به هرحال این مرد محضر امیرالمؤمنین شرفیاب شد و گفت: آیا ممکن است طلحه و زبیر و… در باطل اجتماع کنند… علی در جواب سخنی دارد. فرمود:… حقیقت بر تو اشتباه شده. حق و باطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمیشود شناخت. این صحیح نیست که تو اوّل شخصیتهایی را مقیاس قرار دهی و بعد حقّ و باطل را با این مقیاسها بسنجی. فلانچیز حقّ است چون فلان و فلان با آن موافقند… اشخاص نباید مقیاس حق و باطل قرار گیرند. این حقّ و باطل است که باید مقیاس اشخاص و شخصیت آنان باشند.۱

درد علی (ع) دو گونه است: یک درد، دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمههای شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده … و به ناله درآورده است … ما تنها بر دردی میگرییم که از شمشیر ابن ملجم در قرق سرش احساس میکند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی که چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است که ما آن را نمیشناسیم!۲
۱ استاد مطهری/ ۲ دکتر شریعتی

مسجد مقدس جمکران
گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی
گاهی اگر در چاه مانند پدر آه !
اندوه مادر را حکایت کرده باشی
گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینهای را غرق حیرت کرده باشی
در سالهای سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی
حتی اگر بیآنکه مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی
یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت کرده باشی
یا در میان کوچههای سرد و تاریک
نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی
پس بوده ای و هستی و میآیی از راه
تا حق دلها را رعایت کرده باشی
پس مردمکهای نگاه ما عقیمند
تو بوده ای بیآنکه غیبت کرده باشی !
شعر از : نغمه مستشار نظامی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرازهای از دعای ابوحمزه ثمالی :
آقای من پس به که استغاثه کنم اگر تو لغزشم را نادیده نگیری و به که پناه برم اگر عنایت تو را در آرامگاهم از دست بدهم و به که ملتجی گردم اگر تو غمم را برطرف نکنی،آقای من که را دارم و که بر من رحم کند اگر تو بر من رحم نکنی و فضل که را آرزو کنم در روز نیازمندیام اگر فضل تو را گم کنم و بهسوی چه کسی از گناهانم بگریزم در آن هنگام که عمرم بهسر رسد. ای آقای من مرا با اینکه به تو امیدوارم معذب مفرما. خدایا امید مرا تحقق بخش و ترسم را امان بخش، زیرا در این گناهان بسیار امیدی جز به عفو تو ندارم.
التماس دعـــــا
به مناسبت چهلمین روز تشییع پیکر سردار شهید علی هاشمی و یارانش
کار سختی است فهمیدن حال این مادر
هیچ وقت از نزدیک با حال و روز مادران شهدا آشنا بوده اید؟ نه فقط مادران شهدا ، هر کس را که عزیزی از دست داده و داغی بر دل دارد ، زیر نظر گرفته اید؟ حتماً دیده اید . اگر ندیده باشید هم احتمالاً از دوست و آشنا شنیده اید که مزار چقدر تسکین می دهد داغدیده را . وقتی می رود و می نشیند بالای سر قبر و دلش را سبک می کند . با آن کسی که یزر خاک خوابیده است ، درد دل می کند ، حرف می زند و گویی بار غم بزرگی را از دل بر زمین می گذارد و … نمی دانم از کجا شروع کنم ؟
باور کنید شاید هیچ کلامی نتواند حتی ذره ای از آن چه که بر این مادر رفته است را بیان کند . یکی از دوستانش تعریف می کرد : « یک روز علی ما را برد به خانه شان . پدرش گفت : علی ! ما از دست مادرت دیوانه شده ایم ! هر وقت غذای خوشمزه ای که تو دوست داری ، درست می کند ، قاب عکس تو را از سر طاقچه بر می دارد ، یک بالش را می گذارد کنار سفره و عکس را هم می گذارد دور آن و بعد هی لقمه می گیرد و می آورد به طرف عکس و هی التماس می کند که ؛ علی جان ! یک لقمه یک لقمه از این غذا بخور… مادر ، وقتی این حرف پدر را شنید ، گفت : « خب چه کار کنم ؟ از گلویم پایین نمی رود … با این کار خودم را تسکین می دهم »دل آدم درد می گیرد .
وقتی که این جملات را از دهان « علی ناصری» دوست و یار نزدیک « علی هاشمی » شنیدم ، دلم می خواست تنها بودم و دور و برم کسی نبود … تا بدون کوچکترین خجالت … داشتیم می رفتیم به طرف جزیره مجنون . توی ماشین بودیم . دلم می خواست ماشین نگه دارد . پیاده شوم و تا جایی که می توانم فریاد بکشم و …
از آن روز که علی ناپدید شد تا امروز ، فکر می کنید بر این مادر چه گذشته است ؟ اسمش زکیه است . زکیه خانم ، مادر علی هاشمی . چه اسم زیبا و با مسمایی دارد این زن که در دامن پاکش یکی از نجیب ترین و باوفاترین و مظلوم ترین یاران خمینی را پرورانده است . فکرش را بکنید سال ۱۳۶۹ به گمانم دو ماهی طول کشید که اسرای در بند ایرانی در زندان های عراق ، به ایران بازگشتند .
چه گذشت توی این دو ماه بر این زن ؟! هیچ کس نمی تواند حتی یک ثانیه اش را درک کند . هر صدایی از در ، هر زنگ تلفن … چه کشید این زن توی این دو ماه ؟! بعد از آن هم تا وقتی که صدام سقوط کرد و حزب بعث از هم پاشید ، این زن همچنان منتظر بود که یک رزو علی ، پاره تن اش ، جگر گوشه اش باز گردد . و حالا علیِ زکیه خانم بازگشته است . پس از ۲۲ سال … سخت است فهمیدن حال این مادر . سخت که نه ، محال است باید مادر بود تا فهمید …
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عصر دوم تیر سال ۱۳۶۷ ، خسته و خاک آلود به خانه آمد . آن روز مرد ریش خود را با ماشین ۴ زد . صبح روز بعد که عازم مجنون شد ، به عوض لباس رسمی سپاه ، لباس ساده ارتشی پوشید . کلیه ی کارت ها ی شناسایی و مدارکی که در جیب های خود داشت را در منزل جا گذاشت . هنگامی که همسرش سمیه به او یادآور شد مدارکت را جا گذاشته ای ، در پاسخ گفت بگذار بماند . وقتی به مجنون رسید ، یکی از یارانش که داماد خانواده ی آنها بود صدایش کرد . به او فرمان داد که خیلی زود به منزل ما می روی . تلویزیون ، یخچال و آبگرمکن دیواری را از آنجا برداشته، تحویل سپاه می دهی . وقتی آقای اهوازی با تعجب سوال کرد برای چه ؟ علی گفت : آن چه که می گویم انجام بده . اهوازی می دانست شرایط بحرانی است ، حاضر نبود علی را تنها بگذارد . شب در اوج جلسات مهم و بررسی چگونگی مقابله با عراق در هنگام حمله به مجنون ، علی اهوازی را خواسته و درباره مأموریتی که به او داده بود ، سوال می کند . اهوازی در پاسخ می گوید : دید نمی شود . علی عصبانی شده ، به او فرمان می دهد فردا صبح نباید لحظه ای درنگ کنی .

سردار شهید علی هاشمی
آن روز غروب ، اغلب سران نظامی در قرارگاه نصرت جلسه گرفته بودند، آن ها همگی می دانستند که عراق به زودی به جزیره حمله خواهد کرد . تصمیم نظامیان ، عقب نشینی تاکتیکی بود . علی نگران حدود ۴هزار نیرو بود که امکان محاصره آنها بسیار زیاد بود . صبح روز بعد ، اهوازی چاره ای جز انجام دستور علی هاشمی نداشت . در قرارگاه نصرت ، جلسه دیگری با حضور فرمانده قرارگاه کربلا برقرار شد . حدود ساعت ۱۰ فرمانده قرارگاه کربلا جزیره را ترک کرد . به علی نیز توصیه می کند حتماً برای ادامه جلسه به قرارگاه برود . ساعت ده وسی دقیقه علی پس از سفارشات لازم به جانشین خود و خداحافظی با وی ، قرارگاه را ترک می کند . ساعت حدود ۱۱ ، یک نفر با عجله وارد اتاق آقای بهنام شهبازی شده ، خبر از احتمال وجود هلی کوپتر نیروهای عراقی در اطراف قرارگاه می دهد . بهنام به سرعت فرکانس کلیه ی بی سیم ها را تغییر داده ، ضامن یک نارنجک را کشیده ، داخل اتاق پرتاب می کند و خود به سرعت به بیرون از محوطه ی قرارگاه می آید . بهنام خیلی زود متوجه خودروی پارک شده ی علی در محوطه می شود ولی شخصی را در آن سوار نمی بیند . بهنام سمت خودروی خود رفته ، سوار می شود ولی قبل از اولین استارت ، یک هلی کوپتر عراقی مقابل او در فاصله ی ۱۰ متری به زمین می نشیند .بهنام و تعدادی دیگر ، از گرد و غبار حامل از فرود هلی کوپتر، به سمت پشت قرارگاه می گریزند . این که علی در آن لحظه کجا بود ، بهنام نمی داند . علی نگران نفراتی بود که ظاهراً در محاصره دشمن افتاده بودند به همین جهت ترک کامل جزیره برایش مشکل بود . علیرغم تماس های پی در پی و درخواست و دستور به علی مبنی بر ترک سریع جزیره ، او چندان راغب به رفتن نبود ، در آخرین لحظات علی به کریمی (راننده علی ) دستور می دهد یک خودرو آمبولانس را که تعدادی آنتن بی سیم روی آن نصب بود ، روشن کرده ، حرکت کنند . کریمی خودرو را روشن می کند . علی نیز با کیفی در دست در کنارش می نشیند . در این هنگام یک هلی کوپتر نظامی که تکاوران و نیروهای ویژه از درهای باز آن آویزان بودند ، مقابل آنها ظاهر می شود . علی دستور حرکت می دهد . ولی قبل از هر عکس العملی از سوی کریمی، هلی کوپتر موشکی به سمت خودرو شلیک می کند . جلوی ماشین مورد اصابت قرار گرفته، آتش می گیرد . هر دو از خودرو خارج می شوند . علی به سرعت کیف خود را باز کرده محتویات آن را به سمت آتش پرتاب می کند ، به گفته ی کریمی ، همه ی نیروها به سمت پشت قرارگاه می گریزند . برای نیرو ، همگی می دانند در چنین شرایط بهترین راه گریز ، نه به صورت دسته جمعی بلکه پراکنده و با فاصله از یکدیگر است . کریمی و سه نفر دیگر و به موازات هم شروع به دویدن می کنند . علی که همیشه بند پوتین هایش باز بود ، خیلی زود پابرهنه می شود . کلیه نیزارهای اطراف قرارگاه به خاطر وسعت دید ، از قبل سوزانده شده بود . آن هایی که با چنین شرایطی آشنا هستند می دانند باقیمانده نی های سوخته شده تبدیله به سوزن های سخت وتیزی به اندازه چند سانت می شود . که اگر با پای برهنه بر روی آن ها بدود ، خیلی زود کف هر دو پا، پاره پاره خواهد شد . علی پابرهنه بود . گذشته از آن ، در طول دوران جنگ از زخم های عمیق کف پاها رنج می برد . اغلب پزشکان ، منشا این زخم ها را فشار عصبی می دانستند علی با این شرایط ، در چنین زمینی ناچار به گریز بود . کریمی در حتی فرار ، گاه و نیم نگاهی نیز به علی داشت . کریمی اندک اندک از علی جلوتر می افتد . حدود چند صد متر دورتر از قرارگاه،کریمی به جاده ای رسیده ، قبل از عبور از عرض جاده ، بازگشته برای آخرین بار به علی نگاه می کند . او در آخرین لحظه دیده که یک هلی کوپتر عراقی از ۵۰متری مقابل علی به زمین می نشیند . کریمی از فرصت استفاده کرده خود را به نیزاری در آن طرف جاده رسانده در میان نی های بلند به فرار خود ادامه می دهد . این آخرین گزارش توسط آخرین کسی است که علی دیده است و دیگر هیچ .
از اولین لحظات اشغال جزیره مجنون توسط ارتش عراق، همه نگران فرماندهان و مسئولان قرارگاه نصرت به ویژه علی هاشمی بودند . طی چند روز آینده ، اندک نیروهای بازمانده ، خسته و گرسنه و مجروح خور را به عقب می رسانند ولی هیچ کدام هیچ خبری از علی هاشمی ندارد . همه ی یاران و عاشقان علی ، با همه توان به جست و جوی او می روند ولی هیچ نشانی از او نمی یابند . هم دلایل شهادت او بسیار بود و هم اسارتش . از تازیخ چهارم تیر شصت و هفت ، سرنوشت علی در هاله ای از ابهام فرو رفت . اندکی بعد پس از آتش بس ، کلیه ی منطقه برای بار دوم توسط تمامی نیروهای آشنا به محل جست و جو می شود ولی هیچ اثر، نشانه و یا ردی از علی به دست نمی آید .
کلیه نیروهای اطلاعاتی که فعالیت برون مرزی داشتند، فعال شدند تا شاید خبری از علی در خاک دشمن بیابند ولی جز شایعاتی که پایه اساس منطقی و مستدلی نداشت ، هیچ نشانی از علی نیافتند . بهترین راه در آن شرایط ، صبر و پنهان نگه داشتن پرونده مفقود شدن علی بود . که چنین نیز شد . شاید آخرین دلیلی که علی تا قبل از سقوط رژیم بعث در عراق کاملا ناآشنا و غریبه ماند ، همین باشد . هیچ گاه برای علی هیچ مراسمی گرفته نشد . در تمام سال های پس از جنگ ، درباره اغلب سرداران شهید جنگ ، برنامه های تلویزیونی ، گزارشی بزرگداشت ، سمینار و مراسم گوناگون گرفته شد ولی همگان با دلیلی منطقی درباره علی سکوت اختیار کردند . *
پی نوشت : با خانواده های خوزستانی رفت و آمد داشته ام ، مثل آب و هوای خوزستان کانون خانواده هاشان نیز گرمِ گرم است . رابطه ی ویژه ای بین اعضای خانواده های خوزستانی با یکدیگر برقرار است، جنسش جنس دیگری است . رابطه ای از دست رابطه ی مادر سردار علی هاشمی با پسرش . خیلی های دیگر مثل علی هاشمی در خوزستان هستد که هنوزم هم مادرانشان چشم به راهشان هستند . راست اش گاهی اوقات که به این روابط فکر میکنم برایم سوال پیش می آید که جایگرین این همه محبت برای یک همسر ، فرزند و یک مادر چه چیزی می تواند باشد ؛ این خلأ عظیم را چه چیزی پر می کند . خوزستان زادگاه سرداران شهیدی ست که باوجود تمام رشادتهایی که برای این آب و خاک کرده اند ، هنوز گمنامند . یادم هست چند سال پیش برنامه ای مختص سرداران گمنام و کمتر شناخته شده ی خوزستان ساخته شده بودو از تلویزیون نمایش داده شد، که بسیار هم جالب بود . یاد و خاطره ی سردارانی در آن برنامه زنده شد که نسل جدید هیچگونه اطلاعاتی درباره ی آن ها نداشت . به نظر من وقت آن رسیده که بانک اطلاعاتی شهدا از آرشیوهای بنیاد و موسسات اینچنینی در بیاید و تبدیل به فیلم و سریالی در خور شود تا مردم برای بهترین ساعات زندگی شان مجبور به دیدن افسانه های کره ای نباشند . آنچه از سرگذشت سردار علی هاشمی آمد ، افسانه و رویا نبود . ۲۰ سال چشم انتظاری یک خانواده برای عزیزترین کس اش شوخی نیست . …

شهید مهدی خوش سیرت
امروز ششم تیر ماه نیز در گیلان در شهر آستانه اشرفیه مراسم بزرگداشت یکی از سرداران شهید، عارف بسیجی شهید مهدی خوش سیرت برپاست . طریق القدس ، بیت المقدس ، فتح المبین ،رمضان ، مسلم بن عقیل ، محرم ، خیبر ، والفجر ۴ ، والفجر ۶ ،والفجر ۸ ، کربلای ۲ ، کربلای ۴، کربلای ۵ و سرانجام عملیات نصر ۴ از جملیه عملیات هایی بود که این شهید بزرگوار در آن شرکت داشت . یادش گرامی
* برگرفته از نشریه پنجره شماره ی۴۲
دوشنبه هجدهم خرداد ماه پارسال بود که متوجه شدم که حامیان دکتر احمدی نژاد قرار است در مصلی تهران گرد هم بیایند . این شد که با دوستم هماهنگ کردم و قرار شد او از تهران و من از کرج به سمت مصلی حرکت کنیم . یک ربع قبل از من دوستم از منزل پدرخانم اش که در حوالی آزادی بود حرکت کرد . من هم تصمیم گرفتم مسیر کرج تا مصلی را با مترو طی کنم . تقریبا در مسیر با دوستم در تماس بودم طوری که وقتی من به صادقیه رسیدم دوستم به دلیل ترافیک سنگین، از اتوبوس پیاده و به سمت مصلی رفتند . که اگر اشتباه نکنم کل مسیر تونل رسالت ، قبل و بعدش را تماماً پیاده طی مسیر کرد . من هم وقتی به ایستگاه امام خمینی رسیدم با جمعیت انبوهی از حامیان دکتر احمدی نژاد مواجه شدم . که همگی پرچم به دست ، شعارهایی می دادند که بیشترش مربوط به مناظره ی ۱۳ خرداد می شد. وقتی داخل مترو میرداماد شدم متوجه جمعیت عظیم دیگری شدم که ظاهرا از مناطق جنوبی تهران می آمدند . آنها اینقدر شعار داده بودند خسته شده بوند . بیشترشان جوانهای ۲۰تا۲۵ ساله بودند البته آدمهای سن وسال دار و پخته هم دیده می شدند . با نزدیک شدن به ایستگاه مصلی شعارها بلندتر و یکدست تر می شد . تا اینکه به ایستگاه مصلی رسیدیم . صدای جمعیت آنقدر بلند بود که تا چند دقیقه بعد از خارج شدن از ایستگاه گوشم سوت می کسید . از ایستگاه که بیرون آمدم متوجه معبر تنگی شدم که تقریبا عبور از آن کمی سخت بود . بعدتر شنیدم ظاهرا مترو تهران برای برگزاری این مراسم آمادگی نداشته و ایستگاه از صبح بسته بوده و گروههای قبلی مردم از ایستگاههای دیگر خود را به مصلی رساندند. صحت وسقمش را از کسی نپرسیدم ولی ندیدم که خبرگزاریهای رسمی این خبر را تایید کنند . به داخل مصلی که رسیدم دوباره با دوستم تماس گرفتم ظاهرا من از او زودتر به رواق اصلی مصلی رسیدم و آنطورر که بعدتر به من گفت او اصلا نتوانست به رواق اصلی یا یکی از رواق ها بیاید .« کسی که یاری مثل تو داره بیاره/یه سر زلف تو تموم عالم نداره» این اولین چیزی بود که به گوش می آمد حاج محمد کریمی می خواندش بقیه هم همخوانی می کردند .یادش بخیر جوانها آنقدر پر شور شعار می دادند که احساس می کردی همین الان است که یکیشان از فرط هیجان سکته کند . پرچم بزرگی در سالن دست به دست می شد که واقعا صحنه های جالبی خلق کرده بود .مجری مراسم فرزاد جمشیدی بود خبلی ها آمده بودند ؛ فرج اله سلحشور ،حاج سعید حدادیان ، حمید استیلی ، حبیب کاشانی ، حاج منصور ، حاج محمود کریمی ، مسعود ده نمکی ، حسین رضازاده و … هر کدام آمدند صحبت هایی کردند .و از دلایل حمایتش گفتن اما اصلا به طرف مقابل توهین نکردند ، مردم هم تقریبا همینطور بودند در میان شعارهایشان توهین به طرف مقابل دیده نمی شد اگر هم اسم شخصی را می بردند چیز ناسزا و ناصوابی نمی گفتند آن چیزی را می گفتند که واقعیت بود . تیتر روزنامه ایران آنروزها در نوع خود جالب بود . خلی اصلا همان روزنامه ایران را به عنوان پلاکارد یا تراکت خود انتخاب کرده بودند . اکثر شعارهای مردم آنروز عدالتخواهانه بود شاید هر کس دیگری به جای دکتر هم این حرف ها را می زد ، از او حمایت می کردند . اینطور نبود که برای اینکه نخواهند به کس دیگری رابدهند به دکتر رای می دهند ؛ نه اصلا اینطور نبود . مرم به آرمانهای انقلابی دکتر رای می دادند . مردم به حرفهایی رای می دادند که ۳۰ در دلشان مانده بود و ۱۳ خرداد از دهان دکتر ( به درست یا غلط)در آمد . مردم خوب فهمیده بودند و خوب شناخته بودند .
من مثل همه ی مردم مشتاقانه منتظر مردم بودم که دکتر بیاید . فرزاد جمشیدی اعلام کرد که دکتر آمده ولی در ازدحامن میلیونی مردم متوقف شده . صفحه های نمایشی که توسط ستاد دکتر تعبیه شده بود تصاویری از ورود دکتر احمدی نژاد به مصلی را نشان مکی داد که مردم پرشور از او استقبال می کردند . متوجه شدم که اگر اینطوری باشد قطعا دکتر نمیتواند به داخل بیاید . جمعیت داخل کم کم به بیرون میرفت تا شاید دکتر ببیند . متوجه شدم از در ورودی انبوه جمعیت به سمت داخل می آیند و انگار کسی را در بین خود به روی دوش هایشان بالا برده اند . جلوتر که آمدند دیدم دکتر الهام با وضعیتی پریشان ، پیراهن از شلوار در آمده و عینک به دست در بین جمعیت روی هوا به جلو برده می شود . دکتر الهام بالای سن رفت و اعلام کرد که دکتر عذرخواهی کرد و نمی تواند بیاید . من هم تصمیم گرفتم به سمت مترو حرکت کنم . در راه خواستم که فیلم هایی را که با موبایلم گرفتم ببینم که دیدم گوشی ام تقریبا از کار افتاده . در مسیر برگشت هم وضعیت به همان منوال بود وتا متروی صادقیه جوانها شعار می دادند . ….
من از همان روز با دیدن آن جمعیت عظیم و از آن مهم تر آن شور انقلابی مردم ایمان داشتم که که دکتر احمدی نژاد رای خواهد آورد . هر چند که همان موقع کم وبیش می دانستم که در تهران ممکن است اکثریت با کاندادیدای مقابل باشد . همان روز غروب هم آنها در آزادی جمعیت زیادی راه انداخته بودند و هر که دیده بود از زیادیشان می گقت . از طرف دیگر خبرهایی که از شهرستانها چه از طریق اینترنت و چه از طرقدیگر داشتم می دانستم که کاندیدای مقابل طرفداری ندارد .
چهار روز بعد از آن روز ، رای گیری ساعت ۸ آغاز شد . حدود ساعت ۱۰ بود که برادرم برای انجام کارش به بیرون رفت و شناسنامه اش را به همراهش برد . چند دقیقه بعد تماس گرفت و گفت که حوزه ی اخذ رای محل مملو از جمعیت است و آدرس حوزه ی دیگری که نزدیک و خلوت بود را داد . من و دوستم جوا
د با هم به سمت حوزه راه افتادیم اما ظاهرا تا ما به آنجا برسیم آنجا هم کمی شلوغ شده بود .رای هایمان را دادیم . دو تا صندوق بود یکی ریاست جمهوری و دیگری خبرگان رهبری . موقع خروج حوزه کاملا شلوغ شده بود . تلویزیون هم حضور مردم را پوشش داده بود . سرعت اینترنت پایین بود ولی میشد از حداقل ها با خبر شد . از طریق فرندفید در جریان خبرها بودم . تا انتهای رای گیری تقریبا هیچ خبری از تعداد رای نبود . البته کاندیدای سبزها با قاطعیت از پیروزی خوش خبر داده بود ولی مهم نبود . ولی با شروع شمارش آرا، برخی از سایتها آرا شمارش شده در روستاها و شهرهای کوچک برخی استانها را بصورت غیررسمی منعکس کرده بودند . آمار ها هرچند بسیار کم و کوچک بود ولی اختلاف فوق العاده فاحش بود . با پدر و مادرم که در حوزه های اخذ رای بودند تماس گرفتم . در حوزه ای که مادرم حضور داشت تعداد آرای احمدی نژاد بیش از دوبرابر کاندیدای بعدی بود . در حوزه انتخابیهای که پدرم بود آرای دکتر با تفاوت بیس تایی در ردیف دوم بود که با توجه به منطقه ، طبیعی بود . واقعا خوشحال بودم ، از اینکه مردم به خواسته شان رسیده بودند …
آن روزها گذشت نمی دانم چه تعداد از آنهایی که آنروز در مصلی بودند ، یا ۲۲ خرداد به دکتر رای دادند هنوز سر حرفشان هستند ولی می دانم که آنروزها انقلاب دیگری بود در تاریخ کهن این کشور . حضور ۴۰ میلیونی مردم و رای قاطع ۲۵ میلیونی به کاندیدای منتخب . همه اینها از فصلی نو در تاریخ انقلاب و جمهوری اسلامی ایران خبر می داد که با برنامه ریزی و فتنه انگیزی برخی به کام مردم تلخ شد . اتقاقاتی رخ داد که یک دهم آن کشوری را فلج می کند . هوشیاری و بیداری مردم و باهوشی برخی مسئولان و نخبگان به خصوص رهبر معظم انقلاب عامل بزرگی در حفظ کیان کشور بود .
امیدوارم با درایت مسئولین و بزرگان کشور از این پس حماسه های میلیونی وبی نظیر مردم در دنیا بهانه ای باشذد برای وحدت همه ی ایرانیان ، نه عامل از هم گسیختگی و تفرق مردم . خرداد ۸۸ را هیچگاه از یاد نخواهم برد و این متن را بهانه ای کردم برای گریز به گذشته و همچنین شرکت در بزرگداشت حماسه میلیونی ۲۲خرداد .
بعد نوشت : عزیزی برایم کامنتی خصوصی گذاشته که نه ایمیل دارد و نه آدرس وبلاگ که بتوانم با در تماس باشم ، بنابراین از همین پست برای پاسخ دادن به کامنت “مصیب” عزیز استفاده می کنم :
کامنت ایشان :
باسلام
آقا ابراهیم جان دقت کن در نوشتن متن مقدمه از مهمترین قسمت
هاست. بسیاری از نویسندگان بار ها وبارها مقدمه متن خود را مطالعه وآن را
تغییر می دهند!
بنده نیز دز روز۱۸خرداد سال گذشته بزای عهد وپیمان
دوباره با آرمان های رهبری به مصلی بزرگ امام خمینی(ره) رفتم ولی این طور
که شما گفتید ترافیک نبود!
ای کاش ابتدای متن خود را بدون غلو شروع می
کردید
عرض بنده :
سلام علیکم برادر؛
شاید حرف شما درست باشد و چنین ترافیکی اصلا رخ نداده باشد . اگر غلوی دیده اید که اذیتتان می کند بنده را ببخشید . ولی باور بفرمایید تا جایی که حافظه یاری ام می کند آنچه که من از دوستم شنیدم همین ترافیک سنگین بود . ضمن اینکه در متن هم اشاره کردم که “اگر اشتباه نکنم ” یعنی آنجا هم با قطعیت حرف نزدم . ضمن اینکه تصور ترافیک سنگین در کنار مصلی چیز غیرقابل باوری نیست . من حداقل از جمعیتی که در مصلی دیدم که مطمئن هستم و میدانم که همه ی آن جمعیت با مترو نیامده بودند . جمعیت واقعا زیاد بود . به این عکس توجه بفرمایید . این عکس تنها جمعیتی را نشان می دهد که بیرون از شبستان ها هستند و نتوانستند به داخل بیایند . مشابه این جمعیت در داخل هم هستند +. ضمن اینکه خیلی ها هم مثل خود بنده از جاهای دیگری با مترو یا وسایل نقلیه دگری مثل اتوبوس و مینی بوس آمده بودند + . یا مثلا به این عکس که آقای رئیس جمهور در میان انبوهی از جمعیت هستند و سرانجام به همین دلیل از ادامه ی کار منصرف شدند توجه بفرمایید همه اینها نشان از جمعیتی انبوه را می دهد که ترافیک را قطعا به دنبال خواهد داشت . ضمن اینکه بنده در ابتدای امر همان طور که از نظرتان گذشت به این عکسها استناد نکردم . من به حرف دوستم استناد کردم که انشاله راست گفته است . الحمدالله خداوند حافظه ی خوبی به من داده و حالا حالاها ان جمعیت و ان شور و حال از خاطرم نمی رود . حلال کن برادر .
عزیز من !
خوشبختی ، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی ، زنگِ درِ خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد . خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکّه خمیرِ نرمِ شکل۟ پذیر … به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ؛ امّا یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر …
خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز ، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیجیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختش شویم …
خوشبختی ،همین عطرِ محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است …
محل کارم به مناسبت فرارسیدن روز میلاد حضرت زهرا (س) و روز بزرگداشت مقام زن کتاب ” چهل نامه ی کوتاه به همسرم “را به همه کارمندانش هدیه داده است .“چهل نامه ی کوتاه به همسرم” نوشته ی زنده یاد نادر ابراهیمی از انتشارات روزبهان است . قبلاً نخوانده بودمش ، متنِ گیرا ، جذاب و ساده ای دارد . توصیه می کنم حتما بخوانیدش . آنچه در ابتدای این نوشته آمد، نامه ی بیست و پنجم از همین کتاب است .
پی نوشت ۱: جمعه ی گذشته در متن برگزاری مراسم ارتحال امام (ره) اتفاقی افتاد که بهتر بود نمی افتاد . اینکه به کسی اجازه صحبت کردن داده نشود اصلاً پسندیده نیست . به نظرم بهتر است در این گردهمایی ها رفتارها مدیریت شود و یا اینکه با هر چیزی هیجانی برخورد شود قابل پذیرش نیست . امیدوارم که اینگونه رفتارها اصلاح شود و همانطور که رهبری معظم انقلاب فرمودند : در تمامی امور تقوای الهی پیشه کنیم .
پی نوشت ۲: تا چند ماه پیش تقریبا هر هفته یک مطلب برای وبلاگ می نوشتم . اما الان همه چیز به هم ریخته ، خودم هم فکر نمی کردم روزی برسد که حس و حال آپ کردن نداشته باشم . نظم چند ماه پیشم آرزوست .
به سرم زد که نامه بفرستم به تو که پلک هات سنگین است
چشم هایم به واقعیت ها بی تو اما همیشه بدبین است
من تصور نمی کنم هرگز پدرم توی جنگ مرده ولی
مادرم گفته شهر می داند، روح بابا کنار پوتین است
مادرم خواب دیده است شبی که خدا مثل قبل می آید
خواب هم اتفاق روزانست، مادر من زنی خوش آیین است
من به همراه خاطرات قشنگ، دُور تا دُور شهر می گردم
پدرم شد شهید راه خدا، این شهادت چه قدر شیرین است
فکرهایت همیشه قلابی است، دست هایم همیشه می لرزد
چشم هایم شبیه خرمشهر، سال ها می شود که خونین است

خرمشهر شقایقی خونرنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد… داغ شهادت. ویرانههای شهر را قفسی درهمشکسته بدان که راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز کنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرندهی عشق، تن را قفسی میبیند که در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریدهاند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شوند؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستاندهاند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنکه خانهی تن راه فرسودگی میپیماید تا خانهی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بیقرار را بر این سفینهی سرگردان آسمانی، که کرهی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریدهاند؟ و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرمهایی فربه و تنپرور بر میآید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقفهای دلتنگ و در پس این پنجرههای کوچک که به کوچههایی بنبست باز میشوند نمیتوان جست، بهتر آنکه پرندهی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ میبیند، از ویرانی لانهاش نمیهراسد.
شعر از: آزاده بشارتی و متن از : سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
عکس در اندازه بزرگتری قابل دسترسی است .
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ، چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها … سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ، تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ، بی تو ، تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
از : محمدعلی بهمنی
در استوای گرم تنت آب می شوم
وقتی که راهی سفر خواب می شوم
امشب دوباره آینه می شوی من هم
نوری که می آیم و بازتاب می شوم
گفتم بهار آمده این بار سبز – که نه -
طرحی شبیه یک گل مرداب می شوم
من توبه میکنم و روزی هزار بار
قربانیم نمی کنی و بی تاب می شوم
من بی قرار آمدنت می شوم ببین
چیزی شبیه قطره ی سیماب می شوم
خورشید قصه ی تبخیر من تویی
حالا اسیر پنجه ی آفتاب می شوم
دیشب ستاره آمدنت را نوید داد
تا لحظه ی طلوع تو مهتاب می شوم
“والله که شهر بی تو مرا حبس می شود”
از شهر چشمهای تو سیراب می شوم
سید مهدی نقبایی
خب خیلی وقته که ننوشتم ، اما همیشه به دوستان سر می زنم و کم و بیش پست های اخیر شان را خوانده ام . گاهی اوقات کامنتی می گذارم …. . دوستان هم گاهی اوقات کامنتی می گذارند که متاسفانه نتوانستم به بعضی شان جوابی بدهم . سعی می کنم که پاسخ لطفشان را بدهم . اگر قرار بود اینروزها بنویسم حتما در باره غلطهای زیادی اوباما چیزکی می نوشتم .اینروزها مسئله دیگری هم خبر ساز شده و آن هم آمارگی برای مواجهه با زلزله است . ظاهرا اینبار جدی ست . میخواندم که راه حلش توبه و صدقه است .انشااله که به خیر بگذرد .
یکی دو روزی ست که باران خوبی می بارد امیدوارم که ادامه داشته باشد ، راستش اینروزها علیرغم کار زیادی که دارم احساس کسلی و خواب آلودگی می کنم که فکر میکنم دلایل فصلی داشته باشه . کلا از بچگی با بهار رابطه ی خوبی نداشتم .
تا بعد

اینجا را اگر حوصله داشتید بخوانید
بهار ۸۹ در راه است .سالی که گذشت از لحاظ سیاسی اجتماعی ، سالی پر حادثه و حساس بود . اگر اندک غفلتی میشد شاید سرنوشت چیز دیگری بود . خوب و بدش بماند ولی انصافا سال پرهیاهویی بود که بیشتر از همه ، مردم هزینه اش را پرداختند . سالی که پشت سر گذاشتم برای من سال پر برکت و خوبی بود . الان که به پایان سال رسیدم می توانم با اطمینان بگویم که برای ۸۸ هرچند مختصر ولی برنامه ریزی داشتم . اولویت من برای سال ۸۸ ، مشخص شدن وضعیت کاری ام بود که به لطف خدا و حمایت خانواده ام اواسط سال مشخص شد . امیدوارم وضعیت اشتغال کشورمال که یکی از مهمترین و بزرگترین مشکلات روز است به زودی زود حل شود .
در سالی که رو به پایان است آنچه کلافه کننده بود بی بارانی و کمبود نزولات آسمانی بود . البته پارسال همین موقع نیز چنین نگرانی ای وجود داشت اما بارش های شش ماهه ی اول جبران همه چیز را کرد آنقدر که آن بارش ها در ارزانی قیمت میوه ها بسیار تاثیرگذار بود . انشاالله که امسال هم چنین اتفاقی رخ بدهد .
سال ۸۸ اما برای من از حیث دیگری به یادماندنی و خاطره انگیز خواهد بود ، تشرف به عتبات عالیات سعادتی بود که هیچگاه فکر نمی کردم به آن دست پیدا کنم . داغ ترین روزهای مرداد ماه ۸۸ ، روزهایی بودند که هیگاه از ذهنم پاک نمی شوند ، خاطراتی را برایم رقم زده شد که فکرش مرا به آسمانها می برد . خداوند نصیب همه بکند . آخرین ماه سال ۸۸ بزرگترین و مهمترین اتفاق تمام زندگی ام رقم خورد . مراسم ازدواجم در اسفند ماه انجام شد . باز هم اگر حمایت خانواده ام نبود شاید اصلا این ازدواج سر نمی گرفت . این خانواده ام بودند که همه جانبه شرایط را طوری مهیا کردند که به مشکلی بر نخورم . شاید بعد از این بیشتر صحبت کردم ولی الان همین قدر بگویم که بیشتر از همه چیز ، این رسم و رسوم های غلط هستند که دست و پا گیرند .
حالا الان که فکر می کنم و به پشت سر نگاه می کنم می بینم که من سال پر اتفاقی را پشت سر گذاشتم و انصافا بهار بعد از این همه اتفاق خوب، دلچسب خواهد بود . بهاری که نرم نرمک در راه است . آرزوی سالی پر از خیر و برکت برای همه دارم و امیدوارم این سال با بهاری شاداب و پر انرژی آغاز شود .
پی نوشت۱ : امسال در خبرها می خواندم و می شنیدم که کشور همسایه ترکیه نوروز را به نام خود ثبت کرده است ؛ معنایش را درک نکردم یعنی راستش نخواستم که درک کنم . یعنی آنها هم مثل ما سیزده روز تعطیل اند ؟ به دید و بازدید می روند ؟ آجیل شب ِ عید دارند ؟ هفت سین پهن می کنند ؟ یعنی رییس جمهور آنها یا نخست وزیرشان پیام نوروزی می دهد ؟ یعنی آنها هم به اهل فامیل شان ، کوچک یا یزرگش عیدی می دهند ؟ سبزه گره می زنند ؟ یعنی آنها هم انتظار می کشند تا مثلا پس از سالها یکبار شنبه شان به نوروز بیفتد ؟ … تازه اینها همه که گفتم بخشی از رسومات نوروز ماست . اینها همه کنار هم نوروز را می سازد . بعید می دانم که نوروزشان مثل نوروز ما باشد . هر چند اصل نوروز چیز دیگریست .
پی نوشت ۲ : ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار …
آخرین نظرات