خانه > دست نوشته ها, دفاع مقدس > حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

Bookmark this on Google Bookmarks
Post to Google Buzz
Share on Facebook
Share on FriendFeed
Hatena Bookmark - حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان
Livedoor Clip - حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان
Bookmark this on Livedoor Clip
Buzz This
Bookmark this on BuzzURL
Share on reddit
Share on StumbleUpon
Newsing it!
Bookmark this on FC2 Bookmark
Bookmark this on Delicious
Bookmark this on Digg
Tweets - حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی‌ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره آشنای حزب الله تهران. هرکس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره شاداب او را می‌دید باور نمی‌کرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی‌گذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. ما آخرین بار که او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی که کاروان نخستین «راهیان کربلا» عازم جبهه نبرد بودند. هر جا که حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌کند… . حاج بخشی با یک گونی شکلات و دریایی از سرور به سوی خط می‌رفت تا بین بچه‌ها شادی و شکلات پخش کند. او مرتباً می‌گفت این‌جا خانه خودمان است و همه می‌دانستند که او نظر به کشورگشایی ندارد، بلکه می‌خواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد. و به‌راستی چه کسی می‌تواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمی‌گذرد و با این‌همه، او هنوز هم روحیه طنزآمیز خود را حفظ کرده است؟ چگونه می‌توان این‌همه را جز با معجزه ایمان تفسیر کرد؟ همه بچه‌ها او را همچون پدری مهربان دوست می‌دارند و شاید او نیز در هر یک از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود می‌بیند. و یا نه، اصلاً این حرف‌ها زاییده تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است که شهیدان را مُرده نمی‌پندارد… خدا می‌داند. عمو حسن نیز به همراه حاج بخشی به راه افتاده بود. در کنار خط، بچه‌ها ساعت فراغتی یافته بودند و استراحت می‌کردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظه‌ای قطع نمی‌شد. حاج بخشی به یکایک سنگرهایی که بچه‌ها با دست در خاک کنده بودند سر می‌زد و شادی و شکلات پخش می‌کرد و دعا می‌کرد که خداوند این بچه‌ها را حفظ کند. عمو حسن نیز درباره اسرای عراقی حرف می‌زد و تعریف می‌کرد که چگونه اسرا از رفتار بچه‌ها شگفت‌زده شده بودند. همه چیز ساده و صمیمی در جریان بود و اگر چشمی ناآشنا به این صحنه‌ها می‌نگریست، می‌پنداشت که قافله مرگ هزارها سال از این بچه‌ها فاصله گرفته است، یا اگر زبانی ناآشنا می‌خواست به توصیف حالات این بچه‌ها بپردازد می‌گفت: آن‌ها مرگ را به بازی گرفته‌اند. اما نه، ما که آن‌ها را می‌شناختیم، می‌دانستیم که اینچنین نیست. هر بار که حاج بخشی جوانی را در بغل می‌گرفت، ما به یاد فرزند شهید او می‌افتادیم و از خود می‌پرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی که در ذهن ماست می‌اندیشد؟ اما او آن‌همه آرام و سرزنده و شاداب است که تو گویی اصلاً داغدار جوانش نیست…*

فکر کنم آخرین باری که من او را دیدم، راهپیماییِ دو سه سال پبش در کرج بود. پیرمرد مثل همیشه خستگی ناپذیر بود و قناسه اش را روی دوشش داشت .برای من او نمونه ی یک حزب الله واقعی بود .

* از شهید آوینی