شبی شگرف ، شبی مبهم ، شبی شبیه پریشانی
شبی که خواب گریزان شد زچشم خسته ی بارانی
شبی که موج غمی سرکش ، مرا کشاند به دوش خود
ز سمت ساحل آرام به ورطه های پریشانی
کدام دست مرا چون موج به صخره های عدم کوبید؟
که مانده در تن لرزانم هراس آن شب طوفانی
کدام جاده بی پایان شبانه شعر سفر خواند
پیاده برد مرا به سوی وادی حیرانی
شبی که عشق مرا می خواند به رقص شعله و خاکستر
چه کرد با دل من آتش که رونهاد به ویرانی
***
ز سمت صبح صدا تابید به شام ساکت دلگیرم
مرا به آینه دعوت کرد به سایه سار غزلخوانی
به دستهای دعای من صدا چه گفت نمی دانم
که چید سیب اجابت را ز شاخه های فراوانی
اسماعیل فرزانه
وقت گیسوها به خیر را در عشق علیه السلام بخوانید .
نه گریه مونده برام
نه خنده مونده برام
فقط
یه کابوسِ کُشنده مونده برام …
بــــــا گلرخان بگویید ما را به خود پذیرند
از عــــــــــاشقان بیدل، همواره دست گیرند
دردى است در دلِ ما، درمان نمى پذیرد
دستى به عاشقان ده، کـز شوقِ دل بمیرند
پـــــا نه بــــه محفلِ ما، تاراج کن دل ما
بنگـــــــر به بــــاطل ما، کز آب و گِل خمیرند
ســـوداگرانِ مرگیم، یاران شاخ و برگیم
رنـــــدان پا بــــــــرهنه، بر حال ما بــــــصیرند
پاکند مىفروشان، مستانِ دلخروشان
بــــربسته چشم و گوشان، پیران سر به زیرند
بــردار جام مى را، جم را گذار و کى را
فــــــرزند مـــــاه و دى را، کاینان چو ما اسیرند
پی نوشت : نام این غزل در دیوان امام (ره) جام جــم است .
اینجا را هم ببینید.
این هم از شکار امروز صبح ما، البته دوربین موبایل من کیفیت خوبی نداره ….

پی نوشت : کلی مطلب آماده کرده بودم تا در رابطه با حرکت غیر منتظره ی اردوغان در داووس بنویسم ، اما امروز صبح با دیدن این صحنه دیدم کل مطالب من را آن نوشته در پنج شش کلمه زده ، زنده باد اردوغان

لینک دائم این مطلب در بالاترین

با یاد چشم های تو خوب است خواب من
از ابرها کناره بگیر آفتاب من
رو بر کدام قبله به چشم تو می رسم ؟
چیزی بگو پیامبر بی کتاب من
چشم تو را کجای جهان جستجو کنم ؟
پایان بده به تاب و تب بی حساب من
دور از شمایل تو چنانم که روز و شب
خندیده اند خلق به حال خراب من
از تشنگی هلاک شدم ، ساقیا بیا
چیزی نمانده از قدح پر شراب من
ناصر حامدی
دختری استاده بر درگاه
چشم او بر راه
در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
چشم بر می گیرد از ره
باز
می دهد تا دوردست جاده مرغ دیده را پرواز
از نبرد آنان که برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
لیک در دل با خود این گویند
صد افسوس
بر فراز بام این خانه
روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابری خالی ست
شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست
باز فردا
دخترک استاده بر درگاه
چشم او برراه
…
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
حمید مصدق
پی نوشت : فردا نهم بهمن ، سالروز تولد زنده یادحمید مصدق شاعر معاصر است …
لینک دائم همین مطلب در بالاترین
آخرین نظرات