بایگانی

بایگانی فوریه

جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد، جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه ازین به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تحمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم، بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

Categories: همه Tags:

شبی شگرف

شبی شگرف ، شبی مبهم ، شبی شبیه پریشانی

شبی که خواب گریزان شد زچشم خسته ی بارانی

شبی که موج غمی سرکش ، مرا کشاند به دوش خود

ز سمت ساحل آرام به ورطه های پریشانی

کدام دست مرا چون موج به صخره های عدم کوبید؟

که مانده در تن لرزانم هراس آن شب طوفانی

کدام جاده بی پایان شبانه شعر سفر خواند

پیاده برد مرا به سوی وادی حیرانی

شبی که عشق مرا می خواند به رقص شعله و خاکستر

چه کرد با دل من آتش که رونهاد به ویرانی

***

ز سمت صبح صدا تابید به شام ساکت دلگیرم

مرا به آینه دعوت کرد به سایه سار غزلخوانی

به دستهای دعای من صدا چه گفت نمی دانم

که چید سیب اجابت را ز شاخه های فراوانی

اسماعیل فرزانه


وقت گیسوها به خیر را در عشق علیه السلام بخوانید .

Categories: همه Tags:

کابوسِ کُشنده

نه گریه مونده برام

نه خنده مونده برام


فقط

                یه کابوسِ کُشنده مونده برام …

Categories: همه Tags:

برف

کز کرده است دهکده لای لحاف برف
دستان آسمان شده گم در کلاف برف

هی دانه دانه می تند او تا به تن کند
بانوی سرو ، پیرهن ریزباف برف

یلدا کنار پنجره بیدار مانده و
زل می زند به جذبه ی رقص و طواف برف

اندام رودخانه کرخت است و یخ زده
خورشید هم نشسته در این اعتکاف برف

شاید بهار ، گم شده باشد میان راه
وقتی که نیست رد تو بر قلب صاف برف

تنها و خسته بی که بداند مجاز نیست
بذری سرک کشیده کمی از شکاف برف

انگار تشنه لب خورشید بوده است
خندان ، کفن شده است میان غلاف برف

آسیه برهانی

پی نوشت : آپ تازه وبلاگ یوسفعلی میر شکاک را حتما بخوانید.

Categories: همه Tags:

بردار جام می را

بــــــا گلرخان بگویید ما را به خود پذیرند
از عــــــــــاشقان بیدل، همواره دست گیرند

دردى است در دلِ ما، درمان نمى پذیرد
دستى به عاشقان ده، کـز شوقِ دل بمیرند

پـــــا نه بــــه محفلِ ما، تاراج کن دل ما
بنگـــــــر به بــــاطل ما، کز آب و گِل خمیرند

ســـوداگرانِ مرگیم، یاران شاخ و برگیم
رنـــــدان پا بــــــــرهنه، بر حال ما بــــــصیرند

پاکند مى‏فروشان، مستانِ دل‏خروشان
بــــربسته چشم و گوشان، پیران سر به زیرند

بــردار جام مى را، جم را گذار و کى را
فــــــرزند مـــــاه و دى را، کاینان چو ما اسیرند

  پی نوشت : نام این غزل در دیوان امام (ره) جام جــم است .

                 اینجا را هم ببینید.

Categories: همه Tags:

سخنان نخست وزیر ترکیه پشت یک پراید صفر

این هم از شکار امروز صبح ما، البته دوربین موبایل من کیفیت خوبی نداره ….

پی نوشت : کلی مطلب آماده کرده بودم تا در رابطه با حرکت غیر منتظره ی اردوغان در داووس بنویسم ، اما امروز صبح با دیدن این صحنه دیدم کل مطالب من را آن نوشته در پنج شش کلمه زده ، زنده باد اردوغان

اردوغان در حال ترک کردن جلسه اردوغان در حالی جلسه را ترک کرد که عمرموسی دبیر کل اتحادیه ی عرب پس از دست دادن به او،دوباره سر جای خود نشست .

لینک دائم این مطلب در بالاترین

دوره یک ماهه آزمایشی

Categories: همه Tags:

پیامبر بی کتاب

با یاد چشم های تو خوب است خواب من

از ابرها کناره بگیر آفتاب من

رو بر کدام قبله به چشم تو می رسم ؟

چیزی بگو پیامبر بی کتاب من

چشم تو را کجای جهان جستجو کنم ؟

پایان بده به تاب و تب بی حساب من

دور از شمایل تو چنانم که روز و شب

خندیده اند خلق به حال خراب من

از تشنگی هلاک شدم ، ساقیا بیا

چیزی نمانده از قدح پر شراب من

ناصر حامدی

Categories: همه Tags:

همه برمی خیزند

دختری استاده بر درگاه
چشم او بر راه
در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
چشم بر می گیرد از ره
باز
می دهد تا دوردست جاده مرغ دیده را پرواز
از نبرد آنان که برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
لیک در دل با خود این گویند
صد افسوس
بر فراز بام این خانه
روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابری خالی ست
شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست
باز فردا
دخترک استاده بر درگاه
چشم او برراه

مشترک فید ما شوید


سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

                                                         حمید مصدق

پی نوشت : فردا نهم بهمن ، سالروز تولد زنده یادحمید مصدق شاعر معاصر است …

لینک دائم همین مطلب در بالاترین

Categories: همه Tags:

Categories: همه Tags:

Categories: همه Tags: