بایگانی

بایگانی ژوئن

از گرگ و میش فقط گرگ مانده است

۱۲ خرداد ۱۳۸۸ ۷ دیدگاه

سـه شعــر کوتـاهـ

۱


گرگ ها خورشید را خورده اند

و لاشه ی سرخی را

که گوشه ی آسمان افتاده

کم کم به پشت کوه ها خواهند کشید


۲


از گرگ و میش

فقط گرگ مانده است


۳

گرگ ، شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است .


گروس عبدالملکیان

از : سطرها در تاریکی جا عوض می کنند

Categories: همه Tags:

Categories: همه Tags:

Categories: همه Tags:

مگر می توان پهلوی تو بود و شکسته نبود ؟

بانو
نمی یابمت
اما
کنارتو
گریه مرسوم است


مگر می توان پهلوی تو بود و شکسته نبود ؟

حمید رضا شکارسری

صدایی به رنگ صدای تو نیست
بجز عشق، نامی برای تو نیست
شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست
تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگِ راه جز رد پای تو نیست
مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست
به تشیع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه زخم های تو نیست
به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست

قیصر امین پور

تا کنون بغضی شکسته دیده ای؟
مادری از پا نشسته دیده ای؟

تاکنون سرّ نهفته داشتی؟
ماجراهای نگفته داشتی؟

تاکنون دریای ماتم دیده ای ؟
مادرت را با قدّ خم دیده ای ؟

داشتی در سینه آهی دردناک ؟
مادرت را دیده ای بر روی خاک ؟

تا کنون بودی عصای مادرت ؟
از مصیبت خاک ریزی بر سرت ؟

مادرت را سوی خانه برده ای ؟
گوشواره ، دانه دانه دیده ای ؟

دیده ها از اشک و خون پُر دیده ای ؟
خاک کوچه روی چادر دیده ای ؟

شهادت بانوی آب و آینه حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه دوستان تسلیت عرض می کنم  .

Categories: همه Tags:

خرمشهر شهری در آسمان


یک لحظه سرم را بالا آوردم تا به دایی چیزی بگویم ، دیدم لیلا از دور می آید . هول خودم را جمع و جور کردم . اگر لیلا مرا در ان حال می دید ، بلافاصله می فهمید این شهید حتما عزیزی است که من این طور کنارش قرار گرفته ام . نمی خواستم لیلا یک دفعه با این صحنه روبرو شود . بلند شدم . از علی فاصله گرفتم . لیلا نزدیک شد و تا مرا دید ، با حال خوبی گفت : سلام ، دا رفت . گفتم : سلام . نگاه دقیقی به صورتم کرد و پرسید چی شده ؟ ساکت ماندم .
پرسید : شهید آوردند؟
گفتم : آره .

گفت : کیه ؟
مکث کردم و گفتم : از بچه های سپاهه . لیلا سرک کشید و به آدم های دور و بر قبر نگاه کرد . انگار دید همه آشنا هستند. دوباره پرسید :من می شناسمش ؟
گفتم : آره ، فکر می کنم می شناسی .

پرسید : اسمش چیه ؟

نتوانستم لب از لب باز کنم . نگاهش کردم . نمی دانستم چه بگویم . داشتم فکر می کردم چطور اسم علی را به زبان بیاورم که خودش گفت : علی خودمونه ، مگه نه ؟
سرم را تکان دادم و سریع گفتم : لیلا تو رو خدا مواظب رفتارت باش . علی آرزوی همچین روزی رو داشت .

هر دو تا روبروی هم نشستیم . لیلا سرش را به آسمان گرفت و با یک سوز و ضجّه ای گفت : یا حسیـن . بعد با دست هایش صورتش را پوشاند و اشک هایش ریختند .

آن چنان این کلمه را با صدای لرزانی ناله زد و گفت که احساس کردم تمام وجودش سوخت . صدای گریه ی آدم های دور و بر بلند شد . زینب خودش را رساند . لیلا را بغل کرد و بوسید و دلداریش داد . لیلا صدایش در نمی آمد . بدنش می لرزید و گریه می کرد . سرش را پایین انداخت ، روسری اش را چنان جلو کشیده بود که صورتش را نمی دیدم . فقط چکه های اشک هایش را می دیدم که فرو می ریختند . در حالی که خودم هم می لرزیدم ، خودم را کنارش کشیدم و بغلش کردم . دایی نزدیکمان آمد . او بدتر از لیلا بود . مدام توی صورتش می زد ، روی دستانش می کوبید ، ناله می کرد و بیشتر دلم را خون می کرد . چند بار گفتم : دایی ، دایی . آن قدر بی تاب بود که توجه نمی کرد . بلند شدم و گفتم : دایی تو مردی تو باید به ما دلداری بدی . این انصافه که من تو رو آروم کنم ؟! گفت : نمی دونم ، نمی تونم .

آنچه در بالا آمد قسمتی بسیار کوتاه از کتاب ارزشمند دا بود. کتاب دا را دفتر ادبیات و هنر مقاومت سوره مهر منتشر کرده . این کتاب که در زمره ی کتاب های خاطرات جنگ ایران و عراق قرار می گیرد ، خاطرات خانم سیده رهرا حسینی است که در زمان شروع جنگ و اشغال خرمشهر ۱۷ سال بیشتر نداشته ، او با همین سن کم مشکلات و سختی ها مصیبت های فراوانی را به پچشم خود می بیند و تحمل میکند. البته همینطور که در مقدمه ی این کتاب آمده نگارش اصلی این کتاب برعهده خانم اعظم حسینی بوده که طی مصاحبه ها و گفتگوهای فروان موفق به انجام این کار شده . بهمین دلیل متن بالا را متناسب با مناسبت امروز – آزاد سازی خرمشهر- انتخاب کردم که روایتی ست کامل از اشغال یک شهر آباد و سالم طی ۳۵ روز . توصیه می کنم این کتاب را حتما تهیه کنید و بخوانید .


پی نوشت :
عکس اول متعلق به روز سوم خرداد شصت و یک است که عکاسش را نمی شناسم ، عکس دوم را خودم بهمن هفتادو هفت گرفتم . امیدوارم همانطور که مسجد جامع خرمشهر که نماد مقاومت این شهر است بازسازی شده ، به چهره ی شهر و دیگر مشکلات مردم این شهر رسیدگی شود ، تا نشاط گذشته به این شهر بازگردد و شاهد خرمشهر واقعی باشیم . امروز ۲۷ سال از آزاد سازی خرمشهر و ۲۱ سال از پایان جنگ تحمیلی می گذردو منطقی ست که انتظار داشته باشیم که خرمشهر نشاط روز  سی ام شهریور ۱۳۵۹ را داشته باشد .
درود بر مردم قهرمان خرمشهر .

بعد التحریر : بیراه ندیم تا لینکهای مرتبط با کتاب دا را اینجا بگذارم تا دوستانی اگر احیانا خواستند درباره این کتاب بیشتر بدانند از این لینک ها استفاده کنند : بحث ها و مطالب بدرد بخور و قسمتی از متن این کتاب  را در  انجمن دفاع مقدس تبیان ببینید | دو گزارش تصویری  تقدیر از خالقین کتاب دا را  ببینید + و +  لینکهای پایین این دو صفحه را از دست ندهید| وبلاگی را با نام کتاب دا مطالعه کنید که البته بعد از رونمایی بروز نشد ولی مطالب جالبی در خود دارد |مباحثی پیرامون تدریس کتاب دا در مراکز دانشگاهی را در جام جم آنلاین ببینید | این خبر جالب را هم از زبان راوی کتاب دا ببینید |خبر مربوط به ترجمه کتاب « دا » به ۵ زبان دنیا به دستور مقام معظم رهبری را اینجا بخوانید | « دا » در نمایشگاه ۱۷۰ هزار نسخه فروخت و از چاپ شصت و یکم گذشت|« دا » به چاپ شصت ‌و پنجم رسید |

لینک این مطلب در بالاترین