این روزها هستم ولی انگار نیستم

پی نوشت ۲ : اگه این پست رو میخونین لطف کنین نتیجه اخلاقی که از سریال شمس العماره میشه گرفت به منم بگید ، خواهش میکنم .
شعر تصویر از : متین السادات عرب زاده

وصل است ریسمان زمان و زمین به تو
رگ های تنگ یک دلِ اندوهگین به تو
خورشید روزِ واقعه لبخند می زند
بر روی پرتگاهِ شبِ واپسین به تو
تو خود تمام طولِ جهانی درست نیست
تشبیه ناتمامیِ دیوار چین به تو
شب نامساعد است و سحر خیره می شود
از پشتِ تپه های سیاهِ کمین به تو
تقسیم دردهای جهان عادلانه نیست
افتاده است شک به من اما یقین به تو
شرک از درختِ ایمان تزریق می کند
وابسته است شاخه ای از کفر و دین به تو
آه ای امامِ شعر تو بیت المقدسی
برگشته است قبله ی ما مومنین به تو
لب واکن و برای زمین آیه ای بخوان
از آنچه گفت حضرت روح الامین به تو
آرش فرزام صفت
صدا کن مرا .
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد .
و خاصیت عشق این است .
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .
بیا زودتر چیزها را ببینیم .
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند .
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .
مرا گرم کن
( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد . )
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم .
من از سطح سیمانی قرن می ترسم .
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه
جرثقیل است .
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر
معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار
خواهم شد .
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای
کودک گذر داشت .
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی
بست .
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم ،
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .
پانزدهم مهر ماه سالروز تولد سهراب سپهری ست . و من دست خالی از خودش برای خودش شعری گذاشتم . عنوان مطلب هم از لابه لای شعر “ندای آغاز ” اوست . میخواستم یکی دوتا عکس که خودم از مزار سهراب گرفتم رو بزارم که متاسفانه این سرویس آپلود عکس بازی در اورد . باشه برای بعد انشااله …
سیگاری نیستم
اما
به تو که فکر می کنم
مزرعه ی بزرگی از توتون
در سرم آتش می گیرد
پی نوشت : این ” تو ” عمراً وجود خارجی ندارد . این جا را هم بخوانید . شعر از جلیل صفربیگی

آقا جان نمی خواهم عادت کنم به اینکه هر جمعه غروب بیایم اینجا و بنویسم که این
جمعه هم نیامدی . آقا جان بیا و دلتنگی این غروب ها را پایان بده … .
به نقل از وبلاگ عشق علیه السلام

ویرانهئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنکه بینشانیم، ما را تو میشناسی
با هر کسی نگوئیم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم ما را تو میشناسی
آئینهایم و هر چند لب بستهایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو میشناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو میشناسی
از ظن خویش هر کس، از ما فسانهها گفت
چون نای بیزبانیم ما را تو میشناسی
در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بیخزانیم ما را تو میشناسی
آئینهسان برابر گوئیم هر چه گوئیم
یکرو و یک زبانیم ما را تو میشناسی
خطّ نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو میشناسی
لب بسته چون حکیمان، سر خوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو میشناسی
با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو میشناسی
از وادی خموشی راهی به نیکروزی است
ما روز به، از آنیم ما را تو میشناسی
کس راز غیر، از ما نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو میشناسی

پرنده با پرواز معنی می شود
و دریا با موج هایش
هرگز مباد روزی که
پرنده ، پروازش را
دریا موج هایش راو من
خاطراتم را
خاطرات تلخ و شیرین را
فراموش کنم .
طراوت نبی پور
چند روزی رو نبودم و به یه مسافرت کوچولو رفته بودم ، تقریبا شش هفت ماهی می شد که شمال نرفته بودم . البته برای من سفر به شمال به دلیل اینکه زادگاهم است رنگ و بوی دیگری دارد . طبق سنت این چند ساله اواخر تابستان معمولا دسته جمعی به زیارت امامزاده ابراهیم که محلی ها به آن شازده ابراهیم می گویند می رویم . اما امسال چون ماه مبارک با اواخر تابستان تلاقی داشت قسمت نشد که زودتر از اینها به این سفر زیارتی و سیاحتی برویم . این شد که عصر چهارشنبه به همراه خانواده از جاده چالوس به سمت شمال و مشخصا شهر چابکسر حرکت کردیم . جاده ی چالوس مثل همیشه زیبایی ها خودش را داشت . اردیبهشت و مهر ماه زیباترین فصل برای دیدن این جاده ی خاطره انگیز است . به قول یکی از دشمنان این دفعه هم هوای جاده هوایی دونفره بود .
بعد از پشت سر گذاشتن جاده و تاریک شدن هوا به شیرود که رسیدم ، بارانی ریز ما را در آغوش گرفت . مجبور شدیم شام مان را در مقصد میل کنیم . قبل از حرکت میدانستیم که پنجشنبه بارانی ترین روز هفته خواهد بود به همین دلیل هیچ چیز نمی توانست برنامه ریزی قبلی ما را لغو کند . صبح پنجشنبه ، چابکسر بارانی نبود و هوا همچنان هوای دونفره بود .
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید و ببینید .
آخرین نظرات