بایگانی

بایگانی ژوئن

حماسه میلیونی ۲۲ خرداد

۲۲ خرداد ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

دوشنبه هجدهم خرداد ماه پارسال بود که متوجه شدم که حامیان دکتر احمدی نژاد قرار است در مصلی تهران گرد هم بیایند . این شد که با دوستم هماهنگ کردم و قرار شد او از تهران و من از کرج به سمت مصلی حرکت کنیم . یک ربع قبل از من دوستم از منزل پدرخانم اش که در حوالی آزادی بود حرکت کرد . من هم تصمیم گرفتم مسیر کرج تا مصلی را با مترو طی کنم . تقریبا در مسیر با دوستم در تماس بودم طوری که وقتی من به صادقیه رسیدم دوستم به دلیل ترافیک سنگین، از اتوبوس پیاده و به سمت مصلی رفتند . که اگر اشتباه نکنم کل مسیر تونل رسالت ، قبل و بعدش را تماماً پیاده طی مسیر کرد . من هم وقتی به ایستگاه امام خمینی رسیدم با جمعیت انبوهی از حامیان دکتر احمدی نژاد مواجه شدم . که همگی پرچم به دست ، شعارهایی می دادند که بیشترش مربوط به مناظره ی ۱۳ خرداد می شد. وقتی داخل مترو میرداماد شدم متوجه جمعیت عظیم دیگری شدم که ظاهرا از مناطق جنوبی تهران می آمدند . آنها اینقدر شعار داده بودند خسته شده بوند . بیشترشان جوانهای ۲۰تا۲۵ ساله بودند البته آدمهای سن وسال دار و پخته هم دیده می شدند . با نزدیک شدن به ایستگاه مصلی شعارها بلندتر و یکدست تر می شد . تا اینکه به ایستگاه مصلی رسیدیم . صدای جمعیت آنقدر بلند بود که تا چند دقیقه بعد از خارج شدن از ایستگاه گوشم سوت می کسید . از ایستگاه که بیرون آمدم متوجه معبر تنگی شدم که تقریبا عبور از آن کمی سخت بود . بعدتر شنیدم ظاهرا مترو تهران برای برگزاری این مراسم آمادگی نداشته و ایستگاه از صبح بسته بوده و گروههای قبلی مردم از ایستگاههای دیگر خود را به مصلی رساندند.  صحت وسقمش را از کسی نپرسیدم ولی ندیدم که خبرگزاریهای رسمی این خبر را تایید کنند . به داخل مصلی که رسیدم دوباره با دوستم تماس گرفتم  ظاهرا من از او زودتر به رواق اصلی مصلی رسیدم و آنطورر که بعدتر به من گفت او اصلا نتوانست به  رواق اصلی یا یکی از رواق ها بیاید .« کسی که یاری مثل تو داره بیاره/یه سر زلف تو تموم عالم نداره» این اولین چیزی بود که به گوش می آمد حاج محمود کریمی می خواندش بقیه هم همخوانی می کردند .یادش بخیر جوانها آنقدر پر شور شعار می دادند که احساس می کردی همین الان است که یکیشان از فرط هیجان سکته کند . پرچم بزرگی در سالن دست به دست می شد که واقعا صحنه  های جالبی خلق کرده بود .مجری مراسم فرزاد جمشیدی بود خبلی ها آمده بودند ؛ فرج اله سلحشور ،حاج سعید حدادیان ، حمید استیلی ، حبیب کاشانی ، حاج منصور ، حاج محمود کریمی ، مسعود ده نمکی ، حسین رضازاده و …  هر کدام آمدند صحبت هایی کردند .و از دلایل حمایتش گفتن اما اصلا به طرف مقابل توهین نکردند ، مردم هم تقریبا همینطور بودند در میان شعارهایشان توهین به طرف مقابل دیده نمی شد اگر هم اسم شخصی را می بردند چیز ناسزا و ناصوابی نمی گفتند آن چیزی را می گفتند که واقعیت بود . تیتر روزنامه ایران آنروزها در نوع خود جالب بود . خلی اصلا همان روزنامه ایران را به عنوان پلاکارد یا تراکت خود انتخاب کرده بودند . اکثر شعارهای مردم آنروز عدالتخواهانه بود شاید هر کس دیگری به جای دکتر هم این حرف ها را می زد ، از او حمایت می کردند . اینطور نبود که برای اینکه نخواهند به کس دیگری رابدهند به دکتر رای می دهند ؛ نه اصلا اینطور نبود . مرم به آرمانهای انقلابی دکتر رای  می دادند . مردم به حرفهایی رای می دادند که ۳۰ در دلشان مانده بود و ۱۳ خرداد از دهان دکتر ( به درست یا غلط)در آمد . مردم خوب فهمیده بودند و خوب شناخته بودند .
من مثل همه ی مردم مشتاقانه منتظر مردم بودم که دکتر بیاید . فرزاد جمشیدی اعلام کرد که دکتر آمده ولی در ازدحامن میلیونی مردم متوقف شده . صفحه های نمایشی که توسط ستاد دکتر تعبیه شده بود تصاویری از ورود دکتر احمدی نژاد به مصلی را نشان مکی داد که مردم پرشور از او استقبال می کردند . متوجه شدم که اگر اینطوری باشد قطعا دکتر نمیتواند به داخل بیاید . جمعیت داخل کم کم به بیرون میرفت تا شاید دکتر ببیند . متوجه شدم از در ورودی انبوه جمعیت به سمت داخل می آیند و انگار کسی را در بین خود به روی دوش هایشان بالا برده اند . جلوتر که آمدند دیدم دکتر الهام با وضعیتی پریشان ، پیراهن از شلوار در آمده و عینک به دست در بین جمعیت روی هوا به جلو برده می شود . دکتر الهام بالای سن رفت و اعلام کرد که دکتر عذرخواهی کرد و نمی تواند بیاید . من  هم تصمیم گرفتم به سمت مترو حرکت کنم . در راه خواستم که فیلم هایی را که با موبایلم گرفتم ببینم که دیدم گوشی ام تقریبا از کار افتاده . در مسیر برگشت هم وضعیت به همان منوال بود وتا متروی صادقیه جوانها شعار می دادند . ….
من  از همان روز با دیدن آن جمعیت عظیم و از آن مهم تر آن شور انقلابی مردم ایمان داشتم که که دکتر احمدی نژاد رای خواهد آورد . هر چند که همان موقع کم وبیش می دانستم که در تهران ممکن است اکثریت با  کاندادیدای مقابل باشد . همان روز غروب هم آنها در آزادی جمعیت زیادی راه انداخته بودند و هر که دیده بود از زیادیشان می گقت . از طرف دیگر خبرهایی که از شهرستانها چه از طریق اینترنت و چه از طرقدیگر داشتم می دانستم که کاندیدای مقابل طرفداری ندارد .
چهار روز بعد از آن روز ، رای گیری ساعت ۸ آغاز شد . حدود ساعت ۱۰ بود که برادرم برای انجام کارش به بیرون رفت و شناسنامه اش را به همراهش برد . چند دقیقه بعد تماس گرفت و گفت که حوزه ی اخذ رای محل مملو از جمعیت است و آدرس حوزه ی دیگری که نزدیک و خلوت بود را داد . من و دوستم جواد با هم به سمت حوزه راه افتادیم اما ظاهرا تا ما به آنجا برسیم آنجا هم کمی شلوغ شده بود .رای هایمان را دادیم . دو تا صندوق بود یکی ریاست جمهوری و دیگری خبرگان رهبری . موقع خروج حوزه کاملا شلوغ شده بود . تلویزیون هم حضور مردم را پوشش داده بود . سرعت اینترنت پایین بود ولی میشد از حداقل ها با خبر شد . از طریق فرندفید در جریان خبرها بودم .  تا انتهای رای گیری تقریبا هیچ خبری از تعداد رای نبود . البته کاندیدای سبزها با قاطعیت از پیروزی خوش خبر داده بود ولی مهم نبود . ولی با شروع شمارش آرا، برخی از سایتها آرا شمارش شده در روستاها و شهرهای کوچک برخی استانها را بصورت غیررسمی منعکس کرده بودند . آمار ها هرچند بسیار کم و کوچک بود ولی اختلاف فوق العاده فاحش بود . با پدر و مادرم که در حوزه های اخذ رای بودند تماس گرفتم . در حوزه ای که مادرم حضور داشت تعداد آرای احمدی نژاد بیش از دوبرابر کاندیدای بعدی بود . در حوزه انتخابیهای که پدرم بود آرای دکتر با تفاوت بیس تایی در ردیف دوم بود که با توجه به منطقه ، طبیعی بود .  واقعا خوشحال بودم ، از اینکه مردم به خواسته شان رسیده بودند …
آن روزها گذشت نمی دانم چه تعداد از آنهایی که آنروز در مصلی بودند ، یا ۲۲ خرداد به دکتر رای دادند هنوز سر حرفشان هستند ولی می دانم که آنروزها انقلاب دیگری بود در تاریخ کهن این کشور . حضور ۴۰ میلیونی مردم و رای قاطع ۲۵ میلیونی به کاندیدای منتخب . همه اینها از فصلی نو در تاریخ انقلاب و جمهوری اسلامی ایران خبر می داد که با برنامه ریزی و فتنه انگیزی برخی به کام مردم تلخ شد . اتقاقاتی رخ داد که یک دهم آن کشوری را فلج می کند . هوشیاری و بیداری مردم و باهوشی برخی مسئولان و نخبگان به خصوص رهبر معظم انقلاب عامل بزرگی در حفظ کیان کشور بود .
امیدوارم با درایت مسئولین و بزرگان کشور از این پس حماسه های میلیونی وبی نظیر مردم در دنیا بهانه ای باشذد برای وحدت همه ی ایرانیان ، نه عامل از هم گسیختگی و تفرق مردم  . خرداد ۸۸ را هیچگاه از یاد نخواهم برد و این متن را بهانه ای کردم برای گریز به گذشته و همچنین شرکت در بزرگداشت حماسه میلیونی ۲۲خرداد .


بعد نوشت : عزیزی برایم کامنتی خصوصی گذاشته که نه ایمیل دارد و نه آدرس وبلاگ که بتوانم با در تماس باشم ، بنابراین از همین پست برای پاسخ دادن به کامنت “مصیب” عزیز استفاده می کنم :

کامنت ایشان :

باسلام

آقا ابراهیم جان دقت کن در نوشتن متن مقدمه از مهمترین قسمت
هاست. بسیاری از نویسندگان بار ها وبارها مقدمه متن خود را مطالعه وآن را
تغییر می دهند!
بنده نیز دز روز۱۸خرداد سال گذشته بزای عهد وپیمان
دوباره با آرمان های رهبری به مصلی بزرگ امام خمینی(ره) رفتم ولی این طور
که شما گفتید ترافیک نبود!
ای کاش ابتدای متن خود را بدون غلو شروع می
کردید

عرض بنده :

سلام علیکم برادر؛

شاید حرف شما درست باشد و چنین ترافیکی اصلا رخ نداده باشد . اگر غلوی دیده اید که اذیتتان می کند  بنده را ببخشید . ولی باور بفرمایید تا جایی که حافظه یاری ام می کند آنچه که من از دوستم شنیدم  همین ترافیک سنگین بود . ضمن اینکه در متن هم اشاره کردم که “اگر اشتباه نکنم ” یعنی آنجا هم با قطعیت حرف نزدم . ضمن اینکه تصور ترافیک سنگین در کنار مصلی چیز غیرقابل باوری نیست . من حداقل از جمعیتی که در مصلی دیدم که مطمئن هستم و میدانم که همه ی آن جمعیت با مترو نیامده بودند . جمعیت واقعا زیاد بود . به این عکس توجه بفرمایید . این عکس تنها جمعیتی را نشان می دهد که بیرون از شبستان ها هستند و نتوانستند به داخل بیایند . مشابه این جمعیت در داخل هم هستند +. ضمن اینکه خیلی ها هم مثل خود بنده از جاهای دیگری با مترو  یا وسایل نقلیه دگری مثل اتوبوس و مینی بوس آمده بودند + . یا مثلا به این عکس که آقای رئیس جمهور  در میان انبوهی از جمعیت هستند و سرانجام به همین دلیل از ادامه ی کار منصرف شدند توجه بفرمایید همه اینها نشان از جمعیتی انبوه را می دهد که ترافیک را قطعا به دنبال خواهد داشت . ضمن اینکه بنده در ابتدای امر همان طور که از نظرتان گذشت به این عکسها استناد نکردم . من به حرف دوستم  استناد کردم که انشاله راست گفته است . الحمدالله خداوند حافظه ی خوبی به من داده و حالا حالاها ان جمعیت و ان شور و حال از خاطرم نمی رود . حلال کن برادر .

خوشبختی

۱۶ خرداد ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

عزیز من !
خوشبختی ، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی ، زنگِ درِ خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد . خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکّه خمیرِ نرمِ شکل۟ پذیر … به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ؛ امّا یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر …
خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز ، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیجیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختش شویم …
خوشبختی ،همین عطرِ محو و  مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است …

محل کارم به مناسبت فرارسیدن روز میلاد حضرت زهرا (س) و روز بزرگداشت مقام زن کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرمرا به همه کارمندانش هدیه داده است .چهل نامه ی کوتاه به همسرمنوشته ی زنده یاد نادر ابراهیمی از انتشارات روزبهان است . قبلاً نخوانده بودمش ، متنِ گیرا ، جذاب و ساده ای دارد . توصیه می کنم حتما بخوانیدش . آنچه در ابتدای این نوشته آمد، نامه ی بیست و پنجم از همین کتاب است . 


پی نوشت ۱: جمعه ی گذشته در متن برگزاری مراسم ارتحال امام (ره) اتفاقی افتاد که بهتر بود نمی افتاد . اینکه به کسی اجازه صحبت کردن داده نشود اصلاً پسندیده نیست . به نظرم بهتر است در این گردهمایی ها رفتارها مدیریت شود و یا اینکه با هر چیزی هیجانی برخورد شود قابل پذیرش نیست . امیدوارم که اینگونه رفتارها اصلاح شود و همانطور که رهبری معظم انقلاب فرمودند : در تمامی امور تقوای الهی  پیشه کنیم .

پی نوشت ۲: تا چند ماه پیش تقریبا هر هفته یک مطلب برای وبلاگ می نوشتم . اما الان همه چیز به هم ریخته ، خودم هم فکر نمی کردم روزی برسد که حس و حال آپ کردن نداشته باشم . نظم چند ماه پیشم آرزوست .

Categories: همه Tags:

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ

به سرم زد که نامه بفرستم به تو که پلک هات سنگین است
چشم هایم به واقعیت ها بی تو اما همیشه بدبین است

من تصور نمی کنم هرگز پدرم توی جنگ مرده ولی
مادرم گفته شهر می داند، روح بابا کنار پوتین است

مادرم خواب دیده است شبی که خدا مثل قبل می آید
خواب هم اتفاق روزانست، مادر من زنی خوش آیین است

من به همراه خاطرات قشنگ، دُور تا دُور شهر می گردم
پدرم شد شهید راه خدا، این شهادت چه قدر شیرین است

فکرهایت همیشه قلابی است، دست هایم همیشه می لرزد
چشم هایم شبیه خرمشهر، سال ها می شود که خونین است

مسجد جامع خرمشهر - عکس از خودم

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد… داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شکسته بدان که راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز کنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنکه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های کوچک که به کوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنکه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.


شعر از: آزاده بشارتی و متن از : سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی

عکس در اندازه بزرگتری قابل دسترسی است .

Categories: همه Tags: