بایگانی

بایگانی نویسنده

طبیعت اردیبهشتی شمال-رودسر و چابکسر

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه
Categories: روردسر, طبیعت, چابکسر Tags:

در فراق استاد فریدون پوررضا

۲۵ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

مراسم تشییع جنازه استاد فریدون پوررضا-رشت -24/01/91

چهارشنبه غروب که در حین مرور سایت ها و وبلاگ ها بودم متوجه شدم  استاد موسیقی فولکلور گیلان فریدون پوررضا دیگر در بین ما نیست . خبر درگذشت او برایم بسیار ناراحت کننده بود و مطمئنم که این حس اکثر گیلانی هاست . استاد فریدون پوررضا شخصیتی فراتر از یک خواننده و آواز خوان داشت .او را به حق می توان  در زمره محققان و پژوهشگران فرهنگ گیلان و همچنین موسیقی ایرانی دانست . همه می دانند نوع ملودی و ترانه ی مورد استفاده استاد فریدون پوررضا با اکثر خوانندگان معاصر گیلانی تفاوت داشت و این نشان از دقت نظر و تحقیقات او داشت .
نمی خواهم همان حرف های تکراری که ما قدر او را ندانستیم بزنم ولی  ای کاش فضایی ایجاد می شد که بهتر می توانستیم از ایشان استفاده کنیم . مسلماً استاد فریدون پوررضا دیگر تکرار نخواهد شد و باید امیدوار بود که شاگردانش همه ی آنچه استاد برایش زحمت کشیده بود را زنده نگهدارند و حفظ کنند .تا آنجا که اطلاع دارم دغدغه استاد این اواخر ، چاپ کتابی در خصوص موسیقی بود . همان کتابی که ظاهراً استاندار سابق گیلان قول مساعدت در خصوص چاپش را داده بود که فکر می کنم پس از چند سال انتظار، خلاصه همین چند ماه پیش چاپ شد .
شرایط زندگی استاد آنطور که خودش بارها اشاره می کرد در دوران کودکی و نوجوانی مساعد نبود. همین موضوع باعث شد تا درد و غمم خود را اینگونه بیرون بریزد از طریق نغمه و ترانه . استاد در مصاحبه می گوید :« میل داشتم بخوانم، نه آهنگی، نه دادی، می‌خواستم فریاد دل خودم را بخوانم، می‌خواستم مرثیه‌ی روزگار خودم را بخوانم.»
می توان گفت آن دقت و ظرافتی که استاد در تمام ترانه ها و اوازهایش دارد ناشی از همین همجنسی با روزگار بود . به جد میتوان ادعا کرد که فلسفه وجودی و چگونگی پیدایش همه ترانه ها و زمزمه ها را با تحقیق و پژوهش می جست و بعد اجرایش می کرد و البته از همین جا  می شود تفاوت او با سایر خوانندگان را پیدا کرد . همین موضوع هم باعث می شود که وقتی صدای او در تیتراژ یکی از سریال ها ی صداو سیما در سطح ملی پخش می شود ، با وجود اینکه خیلی ها حتی معانی اشعار را نمی دانند گیلک و غیر گیلک دل می دهند و شیفته و مجذوب ترانه و صدا می شوند . این معجزه ی پوررضا بود .
نمی دانم این فقدان چگونه جبران می شود ؛ ولی امیدوارم که شاگردان استاد هوشیار باشند و نگذارند هنر استاد مدفون شود .من مطمئنم استاد فریدون پوررضا هرگز از یادها نخواهد رفت ، این را حضور مردم در مراسم تشییع جنازه اش گواهی می دهد و از آن مهمتر آثارو صدای ماندگارش .روحش شاد … .

این هم یک نمونه دقت و ظرافت استاد فریدون پوررضا در اجرای یک ترانه :

 درختی مو بَکاشتم دیر وختی
اونِ سایه نشینم روز سختی
سیابادِی بِما وای ریشا بَبُرده
که مو طالع نداشتم هیچ وختی

به فارسی :

دیرزمانی درختی کاشتم
تابه روز سختی زیر سایه آن بنشینم
طوفانی در گرفت و آن را ریشه کن کرد
که من همیشه بدشانس بودم(از بدشانسی من بود)

تعدادی فایل از اجراهای استاد فریدون پوررضا در آرشیوم داشتم که اینجا آپلود کرده ام  . می توانید بصورت آنلاین تماشا و یا دانلود نمایید.

 

عید است نوای عاشقان کن

۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

یه سال دیگه گذشت. یه سال به عمر همه ما با کلی تجربه خوب و بد و خاطرهٔ تلخ و شیرین اضافه شد. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم که سال پر فراز و نشیبی داشتم. خاطرات خوب مثل ازدواج برادر کوچکترم و خاطرات بد مثل از دست دادن نزدیکان عزیزم. تجربه و خاطره‌های خوب هر چند که باعث انگیزه می‌شه اما حوادث و خاطرات بد چنان تاثیری روی زندگی روزمره می‌گذاره که دیگه به راحتی نمی‌شه با روحیه قبلی به کارت ادامه بدی. بگذریم.
نمی‌دونم مردم سال ۹۱ رو با چه روحیه‌ای آغاز می‌کنن. اما اینو می‌دونم که خیلی‌ها با سختی تونستن سال رو تموم کنن. خیلی‌ها شرمندهٔ زن و بچه شون شدن.
نمی‌دونم این گرونی‌ها تا کی باید ادامه داشته باشه، اما اینو می‌دونم که اگه همینطوری ادامه داشته باشه شونه‌های مردم زیر سنگینی بار این گرونی‌ها خورد می‌شه.
من امیدوارم سال ۹۱ سال خوبی‌ها باشه. سالی باشه که یاد بگیریم به هم خوبی کنیم با هم روراست باشیم. «بدون تعارف» بگم: گوش هم رو نبریم. یاد بگیریم که بدون دعوا هم می‌شه کار انجام داد. یاد بگیریم که وقتی عصبانی هستیم تصمیم نگیریم و اگه تصمیمی گرفتیم که غلط بود بگیم که اشتباه کردم و سعی می‌کنم جبران کنم. یاد بگیریم به هم احترام بگذاریم. یاد بگیریم…

‌ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهٔ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکته‌دان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم

سالی پر از عاشقانه ها برایتان آرزو می کنم .

جواب خدا

سلام
فکر نمی کردم روزی برسه که پست های وبلاگم به ماهی یه دونه برسه و دیگه دل و دماغ به روز کردن وبلاگ رو نداشته باشم . راستش اون روزای اولی که این وبلاگ راه افتاد هدف خاصی نداشتم ، یادمه ( همونطور که توی آرشیو هم هست) برای اولین پست های وبلاگم چند شعر انتخاب کردم . حدود یکسال بعد تقربیا وبلاگم فعال شد دیگه فقط شعر نبود که در پست های وبلاگم دیده می شد . اغلب اوقات مطالب دست نوشته ی خودم بود . بستگی داشت به وضعیت ؛ گاهی اوقات درباره ی فوت عزیزی ، گاهی اوقات انتقاد از وضع موجود ، گاهی خاطره نگاری از یک سفر و گاهی وقایع نگاری از یک حادثه تاریخی … .
اما الان این سکوت است که بر فضای وبلاگم حکفرماست .سکوتی که شاید رساتر از همه ی فریادهای عمرم باشد . اگر بدانی و ببینی ولی نتوانی کاری بکنی و بنویسی خیلی سخته .
گاهی اوقات حداقل در محل کار با مواردی روبرو می شوم که اصلاً خوراک است برای یک وبلاگ نویس، ولی چه سود که اگر بنویسی ممکن که چه عرض کنم حتما بازخواست خواهی شد . آن اوایل خوب اگر چیزی می نوشتی آنقدر این فضا را بزرگ و نامحدود می پنداشتی که ممکن بود مشکلی پیش نیاید. اما الان برعکس هر چقدر هم که رد گم کنی باز هم پیدا می شوی .
اینکه مطلبی بنویسی که آمار حساس داخل اش باشد یا نکته ای محرمانه ( در توضیح محرمانه باید گفت هر چیزی که در ادارات دولتی حتی نزدیک با واقعیت باشد محرمانه محسوب می شود ) اشاره شده باشد ؛بعد باید جوابگو باشی و اصطلاحاً پدر صاب بچه را در می آورند.بگذریم …
در روزهای عجیبی قرار گرفته ایم . مردم با همه مشکلاتی که دارند سعی می کنند با همه چیز کنار بیایند. پائین آمدن ارزش پول ملی ، گرانفروشی بعضی کاسب های نامرد و خیلی چیزهای دیگر هنوز مردم را از پا در نیاورده و این تنها به این خاطر است که این مردم سخت تر از این ها را پشت سر گذاشته اند . باید قدر این مردم را دانست .مردم همه چیز را بهتر از مقام و مسئولی می دانند ؛ این که حق شان را امروز و فردا کنی و پس فردا با منت به شان بدهی ، خدا را خوش نمیاد و قطعاً جواب خواهد داشت . آقای مسئولی که پشت میزت زیرِ بادِ گرم اسپیلت نشسته ای و قطعاً خبر نداری که چند شهروند و عابر زیر باران و سرما مجبورند کرایه را دو برابر بدهند تا به خانه شان برسند، باید جواب خدا را بدهی .
ای کاش در کنار همه زحماتی که کشیده می شود که کسی هم آنها را کتمان نمی کند ، گامی هم در جهت راضی نگهداشتن مردم برداشته شود . حق مردم بیش از اینهاست .

Categories: دست نوشته ها Tags:

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان

در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی‌ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره آشنای حزب الله تهران. هرکس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره شاداب او را می‌دید باور نمی‌کرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی‌گذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. ما آخرین بار که او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی که کاروان نخستین «راهیان کربلا» عازم جبهه نبرد بودند. هر جا که حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌کند… . حاج بخشی با یک گونی شکلات و دریایی از سرور به سوی خط می‌رفت تا بین بچه‌ها شادی و شکلات پخش کند. او مرتباً می‌گفت این‌جا خانه خودمان است و همه می‌دانستند که او نظر به کشورگشایی ندارد، بلکه می‌خواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد. و به‌راستی چه کسی می‌تواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمی‌گذرد و با این‌همه، او هنوز هم روحیه طنزآمیز خود را حفظ کرده است؟ چگونه می‌توان این‌همه را جز با معجزه ایمان تفسیر کرد؟ همه بچه‌ها او را همچون پدری مهربان دوست می‌دارند و شاید او نیز در هر یک از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود می‌بیند. و یا نه، اصلاً این حرف‌ها زاییده تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است که شهیدان را مُرده نمی‌پندارد… خدا می‌داند. عمو حسن نیز به همراه حاج بخشی به راه افتاده بود. در کنار خط، بچه‌ها ساعت فراغتی یافته بودند و استراحت می‌کردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظه‌ای قطع نمی‌شد. حاج بخشی به یکایک سنگرهایی که بچه‌ها با دست در خاک کنده بودند سر می‌زد و شادی و شکلات پخش می‌کرد و دعا می‌کرد که خداوند این بچه‌ها را حفظ کند. عمو حسن نیز درباره اسرای عراقی حرف می‌زد و تعریف می‌کرد که چگونه اسرا از رفتار بچه‌ها شگفت‌زده شده بودند. همه چیز ساده و صمیمی در جریان بود و اگر چشمی ناآشنا به این صحنه‌ها می‌نگریست، می‌پنداشت که قافله مرگ هزارها سال از این بچه‌ها فاصله گرفته است، یا اگر زبانی ناآشنا می‌خواست به توصیف حالات این بچه‌ها بپردازد می‌گفت: آن‌ها مرگ را به بازی گرفته‌اند. اما نه، ما که آن‌ها را می‌شناختیم، می‌دانستیم که اینچنین نیست. هر بار که حاج بخشی جوانی را در بغل می‌گرفت، ما به یاد فرزند شهید او می‌افتادیم و از خود می‌پرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی که در ذهن ماست می‌اندیشد؟ اما او آن‌همه آرام و سرزنده و شاداب است که تو گویی اصلاً داغدار جوانش نیست…*

فکر کنم آخرین باری که من او را دیدم، راهپیماییِ دو سه سال پبش در کرج بود. پیرمرد مثل همیشه خستگی ناپذیر بود و قناسه اش را روی دوشش داشت .برای من او نمونه ی یک حزب الله واقعی بود .

* از شهید آوینی

همّت عالی

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

گر چه بی‌سامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خودپسندی جان من برهان نادانی بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان
نستدن جام می از جانان گران جانی بود

دی عزیزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

Categories: شاعرانه Tags:

مثل کبوتران حرم

این عشق مثل باد صبا منتشر شده‌ست
این آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

مثل کبوتران حرم، سایهٔ شما
در بیت، بیت دفتر ما منتشر شده‌ست

این آفتاب شعله‌زده، سمت آسمان
این آفتاب تا به کجا منتشر شده‌ست

آیینه‌های این حرم از عشق ما پر است
این آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

در این حرم برای همیشه دعای ما
در انعکاس آینه‌ها منتشر شده‌ست

حالا هزار اشک، هزاران دعا و بغض
دور ضریح پاک شما منتشر شده‌ست

حسین ابراهیمی

زائر امام رضا ام و دعاگوی همه ی شما دوستان ...

خمیازه فریاد/قیصر امین پور

 شاخه ها تن به تقاضای شکستن دادند
برگ ها یک به یک از شاخه به خاک افتادند

باز موسیقی تار شب و قانون سکوت
بادها باز هم آواز عزا سر دادند

بس که خمیازه فریاد کشیدم، دیری است
خواب هایم همه کابوس، همه فریادند

لب به آواز گشودم به لبم مُهر زدند
چشمم آمد به سخن، سرمه به خوردش دادند

گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند
باز شادیم که یاران ز غم ما شادند

قیصر امین پور
امروزهشتم آبان چهارمین سالروز درگذشت قیصر امین پور است. روحش شاد

قیصر امین پور

قذافی/shift+delete

با خودم می گفتم ؛ای کاش نمی مرد و دیوانه وار مثل همون موقع که مردم رو تهدید می کرد و بمب رو سرشون می ریخت، میومد همه ی اونایی که شریکش بودن رو لو میداد . این کار از اون بعید نبود اون یه دیوانه ی واقعی بود .اونوقت بود که شاید دست خیلی از دوستای اروپاییش رو میشد . اما وقتی یاد سرانجام صدام لعنتی و مبارک فرعون افتادم دیدم همون بهتر که مردم لیبی خودشون کارو یکسره کردن …

 

امیدوارم که مردم لیبی قدر این فرصت ها رو بدونن …

عکس ها از : + و +

اگر شاه خراسانش تو باشی

یا امام رضا (ع)

خوشا چشمی که بارانش تو باشی
خوشا باغی که ریحانش تو باشی

سمرقند و بخارا بی گزندند
اگر شاه خراسانش تو باشی

از : محمدعلی عجمی شاعر معاصر تاجیک

 

Categories: مذهبی Tags: