سلام
فکر نمی کردم روزی برسه که پست های وبلاگم به ماهی یه دونه برسه و دیگه دل و دماغ به روز کردن وبلاگ رو نداشته باشم . راستش اون روزای اولی که این وبلاگ راه افتاد هدف خاصی نداشتم ، یادمه ( همونطور که توی آرشیو هم هست) برای اولین پست های وبلاگم چند شعر انتخاب کردم . حدود یکسال بعد تقربیا وبلاگم فعال شد دیگه فقط شعر نبود که در پست های وبلاگم دیده می شد . اغلب اوقات مطالب دست نوشته ی خودم بود . بستگی داشت به وضعیت ؛ گاهی اوقات درباره ی فوت عزیزی ، گاهی اوقات انتقاد از وضع موجود ، گاهی خاطره نگاری از یک سفر و گاهی وقایع نگاری از یک حادثه تاریخی … .
اما الان این سکوت است که بر فضای وبلاگم حکفرماست .سکوتی که شاید رساتر از همه ی فریادهای عمرم باشد . اگر بدانی و ببینی ولی نتوانی کاری بکنی و بنویسی خیلی سخته .
گاهی اوقات حداقل در محل کار با مواردی روبرو می شوم که اصلاً خوراک است برای یک وبلاگ نویس، ولی چه سود که اگر بنویسی ممکن که چه عرض کنم حتما بازخواست خواهی شد . آن اوایل خوب اگر چیزی می نوشتی آنقدر این فضا را بزرگ و نامحدود می پنداشتی که ممکن بود مشکلی پیش نیاید. اما الان برعکس هر چقدر هم که رد گم کنی باز هم پیدا می شوی .
اینکه مطلبی بنویسی که آمار حساس داخل اش باشد یا نکته ای محرمانه ( در توضیح محرمانه باید گفت هر چیزی که در ادارات دولتی حتی نزدیک با واقعیت باشد محرمانه محسوب می شود ) اشاره شده باشد ؛بعد باید جوابگو باشی و اصطلاحاً پدر صاب بچه را در می آورند.بگذریم …
در روزهای عجیبی قرار گرفته ایم . مردم با همه مشکلاتی که دارند سعی می کنند با همه چیز کنار بیایند. پائین آمدن ارزش پول ملی ، گرانفروشی بعضی کاسب های نامرد و خیلی چیزهای دیگر هنوز مردم را از پا در نیاورده و این تنها به این خاطر است که این مردم سخت تر از این ها را پشت سر گذاشته اند . باید قدر این مردم را دانست .مردم همه چیز را بهتر از مقام و مسئولی می دانند ؛ این که حق شان را امروز و فردا کنی و پس فردا با منت به شان بدهی ، خدا را خوش نمیاد و قطعاً جواب خواهد داشت . آقای مسئولی که پشت میزت زیرِ بادِ گرم اسپیلت نشسته ای و قطعاً خبر نداری که چند شهروند و عابر زیر باران و سرما مجبورند کرایه را دو برابر بدهند تا به خانه شان برسند، باید جواب خدا را بدهی .
ای کاش در کنار همه زحماتی که کشیده می شود که کسی هم آنها را کتمان نمی کند ، گامی هم در جهت راضی نگهداشتن مردم برداشته شود . حق مردم بیش از اینهاست .

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان
در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثیها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره آشنای حزب الله تهران. هرکس سرزندگی و بذلهگویی و آن چهره شاداب او را میدید باور نمیکرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمیگذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. ما آخرین بار که او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی که کاروان نخستین «راهیان کربلا» عازم جبهه نبرد بودند. هر جا که حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری میکند… . حاج بخشی با یک گونی شکلات و دریایی از سرور به سوی خط میرفت تا بین بچهها شادی و شکلات پخش کند. او مرتباً میگفت اینجا خانه خودمان است و همه میدانستند که او نظر به کشورگشایی ندارد، بلکه میخواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد. و بهراستی چه کسی میتواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمیگذرد و با اینهمه، او هنوز هم روحیه طنزآمیز خود را حفظ کرده است؟ چگونه میتوان اینهمه را جز با معجزه ایمان تفسیر کرد؟ همه بچهها او را همچون پدری مهربان دوست میدارند و شاید او نیز در هر یک از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود میبیند. و یا نه، اصلاً این حرفها زاییده تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است که شهیدان را مُرده نمیپندارد… خدا میداند. عمو حسن نیز به همراه حاج بخشی به راه افتاده بود. در کنار خط، بچهها ساعت فراغتی یافته بودند و استراحت میکردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظهای قطع نمیشد. حاج بخشی به یکایک سنگرهایی که بچهها با دست در خاک کنده بودند سر میزد و شادی و شکلات پخش میکرد و دعا میکرد که خداوند این بچهها را حفظ کند. عمو حسن نیز درباره اسرای عراقی حرف میزد و تعریف میکرد که چگونه اسرا از رفتار بچهها شگفتزده شده بودند. همه چیز ساده و صمیمی در جریان بود و اگر چشمی ناآشنا به این صحنهها مینگریست، میپنداشت که قافله مرگ هزارها سال از این بچهها فاصله گرفته است، یا اگر زبانی ناآشنا میخواست به توصیف حالات این بچهها بپردازد میگفت: آنها مرگ را به بازی گرفتهاند. اما نه، ما که آنها را میشناختیم، میدانستیم که اینچنین نیست. هر بار که حاج بخشی جوانی را در بغل میگرفت، ما به یاد فرزند شهید او میافتادیم و از خود میپرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی که در ذهن ماست میاندیشد؟ اما او آنهمه آرام و سرزنده و شاداب است که تو گویی اصلاً داغدار جوانش نیست…*
فکر کنم آخرین باری که من او را دیدم، راهپیماییِ دو سه سال پبش در کرج بود. پیرمرد مثل همیشه خستگی ناپذیر بود و قناسه اش را روی دوشش داشت .برای من او نمونه ی یک حزب الله واقعی بود .
* از شهید آوینی
در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود
بی چراغ جام در خلوت نمییارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود
همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود
گر چه بیسامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود
نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خودپسندی جان من برهان نادانی بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان
نستدن جام می از جانان گران جانی بود
دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود
این عشق مثل باد صبا منتشر شدهست
این آفتاب در همهجا منتشر شدهست
مثل کبوتران حرم، سایهٔ شما
در بیت، بیت دفتر ما منتشر شدهست
این آفتاب شعلهزده، سمت آسمان
این آفتاب تا به کجا منتشر شدهست
آیینههای این حرم از عشق ما پر است
این آفتاب در همهجا منتشر شدهست
در این حرم برای همیشه دعای ما
در انعکاس آینهها منتشر شدهست
حالا هزار اشک، هزاران دعا و بغض
دور ضریح پاک شما منتشر شدهست
حسین ابراهیمی

زائر امام رضا ام و دعاگوی همه ی شما دوستان ...
شاخه ها تن به تقاضای شکستن دادند
برگ ها یک به یک از شاخه به خاک افتادند
باز موسیقی تار شب و قانون سکوت
بادها باز هم آواز عزا سر دادند
بس که خمیازه فریاد کشیدم، دیری است
خواب هایم همه کابوس، همه فریادند
لب به آواز گشودم به لبم مُهر زدند
چشمم آمد به سخن، سرمه به خوردش دادند
گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند
باز شادیم که یاران ز غم ما شادند
قیصر امین پور
امروزهشتم آبان چهارمین سالروز درگذشت قیصر امین پور است. روحش شاد
با خودم می گفتم ؛ای کاش نمی مرد و دیوانه وار مثل همون موقع که مردم رو تهدید می کرد و بمب رو سرشون می ریخت، میومد همه ی اونایی که شریکش بودن رو لو میداد . این کار از اون بعید نبود اون یه دیوانه ی واقعی بود .اونوقت بود که شاید دست خیلی از دوستای اروپاییش رو میشد . اما وقتی یاد سرانجام صدام لعنتی و مبارک فرعون افتادم دیدم همون بهتر که مردم لیبی خودشون کارو یکسره کردن …
امیدوارم که مردم لیبی قدر این فرصت ها رو بدونن …

عکس ها از : + و +

خوشا چشمی که بارانش تو باشی
خوشا باغی که ریحانش تو باشی
سمرقند و بخارا بی گزندند
اگر شاه خراسانش تو باشی
از : محمدعلی عجمی شاعر معاصر تاجیک
به مناسبت هفته دفاع مقدس :

اسم شناسنامه ایات جابه جا شده
یک گوشه چسب خورده و جایی جدا شده
اصلا درست نیست که تو دست بردهای…
اصلا چطور سنّ تو این گوشه جا شده؟
حالا بلندقدتر و زیباتر و بزرگ
مردی جسور جای تو از عکس پا شده
تو توی این لباس نظامی عقاب نه،
یک غنچه بین این همه گلهای وا شده…
دل جزء کوچکی ست برای رها شدن
وقتی که ذره ذره تنت مبتلا شده
دستت منوری شده در بادهای داغ
دستی که خسته از قفس شانهها شده
امواج رادیو سرهم جیغ میکشند
صالح شهید… نه… نشده… یا… چرا شده
در آخر تشهد مادر خبر رسید
جبران چندسال نماز قضا شده؟
زنهای خانه کفش تو را جفت میکنند
پایت اگرچه طعمه خمپارهها شده
مردان ده بر آب روان حجله ساختند
دستان خواهران تو زیر حنا شده
حالا شناسنامه تو سنگ سادهای است
آنجا به نام کوچک تو اکتفا شده
این گونه تکههای اونیفرم خونیات
پرچم برای صلح در این روستا شده
شعر: فاطمه قائدی
هجده میلیون تومن وام مسکن دو سال پیش از بانک مسکن گرفتم که بازپرداختش طی دوازده سال سی و دو میلیون و شصد و سی هزار و چهارصد تومن میشه ، حدود سه ماه و نیم سه و نیم میلیون تومن تو یه موسسه ی قرض الحسنه گذاشتم دو میلیون و سیصد بهم دادن که حدود سیصد هزار تومنشو تو حساب نگهداشتن ، شش درصدشم همون اول از پول اصلی کم کردن. قراره بعد از این یه وام هفت میلیونی خودرو بگیرم که ظاهراً بازپرداختش طی پنج سال میشه نه و میلیون و هفصد هزار تونن .اونوقت اینا ربوی و حرام نیست؟

حالا الان که اومدم برای عمره مفرده تو بانک ملت اسم نویسی کردم که سیصد هزار تومنشو نقد دادم و بقیه شو ششصد هزار تومن طی سی ماه پرداخت کنم ، حرام اعلام شده . شکی نیست که بعضی ها از جمله خودم با حرام اعلام شدن این وام این پول رو پس میگیرن و یه فکری برای حج شون میکنن . اما ای کاش توی اون مواردی که بالا گفتم یکی از علما یه فتوای راجع به حرام بودن کار بانک ها میداد تا همیشه مردم متضرر نباشند .
پی نوشت : علاوه بر دو شعار بهبود وضعیت اشتغال و اصلاح امور گمرک ، اصلاح نظام بانکی نیز یکی از شعارهای مطرح شده توسط دولت در سال ۹۰ می باشد .
Categories: دست نوشته ها, همه Tags: بانك مسكن, بانك ملت, حج, حرام, ربا, عمره مفرده, غير شرعي, قرض الحسنه, وام خودرو, وام قرض الحسنه, وام مسكن
آخرین نظرات