
یه سال دیگه گذشت. یه سال به عمر همه ما با کلی تجربه خوب و بد و خاطرهٔ تلخ و شیرین اضافه شد. الان که نگاه میکنم میبینم که سال پر فراز و نشیبی داشتم. خاطرات خوب مثل ازدواج برادر کوچکترم و خاطرات بد مثل از دست دادن نزدیکان عزیزم. تجربه و خاطرههای خوب هر چند که باعث انگیزه میشه اما حوادث و خاطرات بد چنان تاثیری روی زندگی روزمره میگذاره که دیگه به راحتی نمیشه با روحیه قبلی به کارت ادامه بدی. بگذریم.
نمیدونم مردم سال ۹۱ رو با چه روحیهای آغاز میکنن. اما اینو میدونم که خیلیها با سختی تونستن سال رو تموم کنن. خیلیها شرمندهٔ زن و بچه شون شدن.
نمیدونم این گرونیها تا کی باید ادامه داشته باشه، اما اینو میدونم که اگه همینطوری ادامه داشته باشه شونههای مردم زیر سنگینی بار این گرونیها خورد میشه.
من امیدوارم سال ۹۱ سال خوبیها باشه. سالی باشه که یاد بگیریم به هم خوبی کنیم با هم روراست باشیم. «بدون تعارف» بگم: گوش هم رو نبریم. یاد بگیریم که بدون دعوا هم میشه کار انجام داد. یاد بگیریم که وقتی عصبانی هستیم تصمیم نگیریم و اگه تصمیمی گرفتیم که غلط بود بگیم که اشتباه کردم و سعی میکنم جبران کنم. یاد بگیریم به هم احترام بگذاریم. یاد بگیریم…

ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهٔ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکتهدان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
سالی پر از عاشقانه ها برایتان آرزو می کنم .
سلام
فکر نمی کردم روزی برسه که پست های وبلاگم به ماهی یه دونه برسه و دیگه دل و دماغ به روز کردن وبلاگ رو نداشته باشم . راستش اون روزای اولی که این وبلاگ راه افتاد هدف خاصی نداشتم ، یادمه ( همونطور که توی آرشیو هم هست) برای اولین پست های وبلاگم چند شعر انتخاب کردم . حدود یکسال بعد تقربیا وبلاگم فعال شد دیگه فقط شعر نبود که در پست های وبلاگم دیده می شد . اغلب اوقات مطالب دست نوشته ی خودم بود . بستگی داشت به وضعیت ؛ گاهی اوقات درباره ی فوت عزیزی ، گاهی اوقات انتقاد از وضع موجود ، گاهی خاطره نگاری از یک سفر و گاهی وقایع نگاری از یک حادثه تاریخی … .
اما الان این سکوت است که بر فضای وبلاگم حکفرماست .سکوتی که شاید رساتر از همه ی فریادهای عمرم باشد . اگر بدانی و ببینی ولی نتوانی کاری بکنی و بنویسی خیلی سخته .
گاهی اوقات حداقل در محل کار با مواردی روبرو می شوم که اصلاً خوراک است برای یک وبلاگ نویس، ولی چه سود که اگر بنویسی ممکن که چه عرض کنم حتما بازخواست خواهی شد . آن اوایل خوب اگر چیزی می نوشتی آنقدر این فضا را بزرگ و نامحدود می پنداشتی که ممکن بود مشکلی پیش نیاید. اما الان برعکس هر چقدر هم که رد گم کنی باز هم پیدا می شوی .
اینکه مطلبی بنویسی که آمار حساس داخل اش باشد یا نکته ای محرمانه ( در توضیح محرمانه باید گفت هر چیزی که در ادارات دولتی حتی نزدیک با واقعیت باشد محرمانه محسوب می شود ) اشاره شده باشد ؛بعد باید جوابگو باشی و اصطلاحاً پدر صاب بچه را در می آورند.بگذریم …
در روزهای عجیبی قرار گرفته ایم . مردم با همه مشکلاتی که دارند سعی می کنند با همه چیز کنار بیایند. پائین آمدن ارزش پول ملی ، گرانفروشی بعضی کاسب های نامرد و خیلی چیزهای دیگر هنوز مردم را از پا در نیاورده و این تنها به این خاطر است که این مردم سخت تر از این ها را پشت سر گذاشته اند . باید قدر این مردم را دانست .مردم همه چیز را بهتر از مقام و مسئولی می دانند ؛ این که حق شان را امروز و فردا کنی و پس فردا با منت به شان بدهی ، خدا را خوش نمیاد و قطعاً جواب خواهد داشت . آقای مسئولی که پشت میزت زیرِ بادِ گرم اسپیلت نشسته ای و قطعاً خبر نداری که چند شهروند و عابر زیر باران و سرما مجبورند کرایه را دو برابر بدهند تا به خانه شان برسند، باید جواب خدا را بدهی .
ای کاش در کنار همه زحماتی که کشیده می شود که کسی هم آنها را کتمان نمی کند ، گامی هم در جهت راضی نگهداشتن مردم برداشته شود . حق مردم بیش از اینهاست .

حاج بخشی، علمدار حزب الله، معجزه ی ایمان
در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثیها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره آشنای حزب الله تهران. هرکس سرزندگی و بذلهگویی و آن چهره شاداب او را میدید باور نمیکرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمیگذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. ما آخرین بار که او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی که کاروان نخستین «راهیان کربلا» عازم جبهه نبرد بودند. هر جا که حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری میکند… . حاج بخشی با یک گونی شکلات و دریایی از سرور به سوی خط میرفت تا بین بچهها شادی و شکلات پخش کند. او مرتباً میگفت اینجا خانه خودمان است و همه میدانستند که او نظر به کشورگشایی ندارد، بلکه میخواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد. و بهراستی چه کسی میتواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمیگذرد و با اینهمه، او هنوز هم روحیه طنزآمیز خود را حفظ کرده است؟ چگونه میتوان اینهمه را جز با معجزه ایمان تفسیر کرد؟ همه بچهها او را همچون پدری مهربان دوست میدارند و شاید او نیز در هر یک از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود میبیند. و یا نه، اصلاً این حرفها زاییده تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است که شهیدان را مُرده نمیپندارد… خدا میداند. عمو حسن نیز به همراه حاج بخشی به راه افتاده بود. در کنار خط، بچهها ساعت فراغتی یافته بودند و استراحت میکردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظهای قطع نمیشد. حاج بخشی به یکایک سنگرهایی که بچهها با دست در خاک کنده بودند سر میزد و شادی و شکلات پخش میکرد و دعا میکرد که خداوند این بچهها را حفظ کند. عمو حسن نیز درباره اسرای عراقی حرف میزد و تعریف میکرد که چگونه اسرا از رفتار بچهها شگفتزده شده بودند. همه چیز ساده و صمیمی در جریان بود و اگر چشمی ناآشنا به این صحنهها مینگریست، میپنداشت که قافله مرگ هزارها سال از این بچهها فاصله گرفته است، یا اگر زبانی ناآشنا میخواست به توصیف حالات این بچهها بپردازد میگفت: آنها مرگ را به بازی گرفتهاند. اما نه، ما که آنها را میشناختیم، میدانستیم که اینچنین نیست. هر بار که حاج بخشی جوانی را در بغل میگرفت، ما به یاد فرزند شهید او میافتادیم و از خود میپرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی که در ذهن ماست میاندیشد؟ اما او آنهمه آرام و سرزنده و شاداب است که تو گویی اصلاً داغدار جوانش نیست…*
فکر کنم آخرین باری که من او را دیدم، راهپیماییِ دو سه سال پبش در کرج بود. پیرمرد مثل همیشه خستگی ناپذیر بود و قناسه اش را روی دوشش داشت .برای من او نمونه ی یک حزب الله واقعی بود .
* از شهید آوینی
با خودم می گفتم ؛ای کاش نمی مرد و دیوانه وار مثل همون موقع که مردم رو تهدید می کرد و بمب رو سرشون می ریخت، میومد همه ی اونایی که شریکش بودن رو لو میداد . این کار از اون بعید نبود اون یه دیوانه ی واقعی بود .اونوقت بود که شاید دست خیلی از دوستای اروپاییش رو میشد . اما وقتی یاد سرانجام صدام لعنتی و مبارک فرعون افتادم دیدم همون بهتر که مردم لیبی خودشون کارو یکسره کردن …
امیدوارم که مردم لیبی قدر این فرصت ها رو بدونن …

عکس ها از : + و +
هجده میلیون تومن وام مسکن دو سال پیش از بانک مسکن گرفتم که بازپرداختش طی دوازده سال سی و دو میلیون و شصد و سی هزار و چهارصد تومن میشه ، حدود سه ماه و نیم سه و نیم میلیون تومن تو یه موسسه ی قرض الحسنه گذاشتم دو میلیون و سیصد بهم دادن که حدود سیصد هزار تومنشو تو حساب نگهداشتن ، شش درصدشم همون اول از پول اصلی کم کردن. قراره بعد از این یه وام هفت میلیونی خودرو بگیرم که ظاهراً بازپرداختش طی پنج سال میشه نه و میلیون و هفصد هزار تونن .اونوقت اینا ربوی و حرام نیست؟

حالا الان که اومدم برای عمره مفرده تو بانک ملت اسم نویسی کردم که سیصد هزار تومنشو نقد دادم و بقیه شو ششصد هزار تومن طی سی ماه پرداخت کنم ، حرام اعلام شده . شکی نیست که بعضی ها از جمله خودم با حرام اعلام شدن این وام این پول رو پس میگیرن و یه فکری برای حج شون میکنن . اما ای کاش توی اون مواردی که بالا گفتم یکی از علما یه فتوای راجع به حرام بودن کار بانک ها میداد تا همیشه مردم متضرر نباشند .
پی نوشت : علاوه بر دو شعار بهبود وضعیت اشتغال و اصلاح امور گمرک ، اصلاح نظام بانکی نیز یکی از شعارهای مطرح شده توسط دولت در سال ۹۰ می باشد .
Categories: دست نوشته ها, همه Tags: بانك مسكن, بانك ملت, حج, حرام, ربا, عمره مفرده, غير شرعي, قرض الحسنه, وام خودرو, وام قرض الحسنه, وام مسكن
عاشق شماره ۹ شده بودم، یادم هست در همان دوران دبستان که معمولا اسم بدها و خوبها را روی تخته مینوشتند به مبصر کلاس میگفتم که اسمم را در ردیف ۹ بنویسد. شماره ۹ برایم یادآور شماره پیراهن ورزشی بازیکن مورد علاقهام بود.

از فوتبال چیز زیادی نمیفهیدم دو اسم برایم تداعی کننده فوتبال بود ملوان و قایقران. قایقران را هیچوقت از نزدیک ندیدم. اما بازیاش زبانزد عام و خاص بود. پا به توپ که میشد باید منتظر میشدی تا یکی از آن گلهای از راه دورش را ببینی. مردم گیلان او را مثل فرزندشان دوست داشتند. اصلا خیلیها به عشق او فوتبالیست شدند. استادیوم انزلی به خاطر بازیهای زیبای او پر میشد. وقتی که به تیم ملی رفت خیلی ها فکر می کردند دیگر او را در انزلی نخواهند دید، اما او در شرایطی که بهترین و بیشترین بازیکنان ملی سرخابی بودند کاپیتان شهرستانی تیم ملی شد. گلهای زده او در تیم ملی زیاد نبودند اما یقیناً از زیباترین و حساسترین گلها به شمار میروند. اهل حاشیه و بیاخلاقی نبود و ان اواخر که دید دارند او را به حاشیه میبرند از گیلان و تیم محبوبش جدا شد.
برای من سیروس قایقران اسطوره فوتبال است و میماند. اسطورهای که بیشتر از استعداد و نحوه بازی اش اخلاقاش و جوانمردیاش زبانزد بود. گاهی اوقات سیروس و امثال سیروس را با فوتبالیستهای الان مقایسه میکنم ای کاش فوتبالیستهای الان که اینقدر ادعا دارند ذرهای از تکنیک و تاکتیک پذیری امثال سیروس را داشتند والا از نظر اخلاق که به گرد پای سیروس هم نمیرسند. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که فاتحه دوران سیروس و اخلاق سیروس خوانده شد به این معنی که هیچگاه به چنین دورانی باز نخواهیم گشت .
از سیروس بهتر شاید در گیلان و ملوان هم بوده و باشند. اما سیروس چیز دیگری بود. مراسم تشییع جنازه و یا یادبودی که هر ساله برای او در انزلی برگزار میکنند گواه خوبی برای این مطلب است. میدانم نمیشود اما آرزو میکنم فوتبال و در مجموع ورزش کشور تربیت کنندهٔ جوانمردانی باشد که مردم با شنیدن نامشان یاد خاطرات خوب و دلگرم کننده گذشته بیفتند.

امروز ۱۸ فروردین ۱۳۹۰، ۱۳ سال است که مرحوم قایقران بین ما نیست .برای سیروس قایقران فاتحهای بخوانیم. روحش شاد.

امسال هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش رفت . جای خیلی ها توی سال جدید توی قاب رندگی خالیه … . من امیدوارم سال جدید با اتفاقات خوبی آغاز بشه ، برای همــه . اواخر سالی که در حال گذره حوادثی رخ داد که واقعا ناخوشایند و غمبـــار بود .حمله وحشیانه آل سعود به مردم بی گناه و پناه بحرین ، کشتار ظالمانه مردم لیبی توسط قذافی دیکتاتور و زمین لرزه و فاجعه انسانی در ژاپن از جمله ی این اتفاقات غم انگیز بود .
در این لحظات پایانی سال آرزو می کنم هیچگاه شاهد چنین وقایعی نباشیم و امیدوارم سال نود سال کامیابی ها برای همه باشه .
باز آ، که نو بهار به نام تو بشکـُفـَد
نوروز سرفراز به کام تو بشکـُفـَد
سر مستی دوبارۀ عیش جهان پیر
از جلوۀ شکوهِ تمام تو بشکـفـد
سربسته مانده راز شکوفایی زمین
برگرد، از طراوت گام تو بشکـفـد
بنگر، فروچکد شب ظلمت سرای پست،
آفاق از بلندی بام تو بشکـفـد
بر کاخ اهلِ ظلم، وزد غارتِ خزان
در پیشگاهِ عدلِ تو آلام بشکـفـد
ارباب زور اریکه قدرت فرونهند
تا از نشاط ، چهره ایام بشکـُفـَد
شعر از : مصطفی قلیزاده علیار
وقتی یک نیروی خدماتی در تهران و بابت کار در وزارتخانه ای ماهیانه حقوق (حداقل) بین ۶۰۰ تا ۸۰۰ هزار تومان دریافت می کند، مسلماً به هیچ وجه با حقوق اداره ای در شهرستان که حقوقی حداکثر ۵۰۰ هزار تومان می دهد کنار نمی آید . توجه داشته باشید که بنده درباره یک کارشناس یا کارشناس مسئول در یک ادراه دولتی صحبت نمی کنم که ممکن است از لحاظ چارت سازمانی دارای مزایای از قبیل پست سازمانی و … داشته باشد .من از نیروی خدماتی صحبت می کنم که هیچگونه رتبه از لحاظ چارت سازمانی ندارد .

حالا اگر قرار باشد مثلا یک کارشناس مسئول به دلیل سکونتش در کرج از استان تهران به استان البرز منتقل شود ، دریافتی اش حداقل در حدود ۶۰۰ هزار تومان کم می شود و باز هم مسلم است که حتی در صورت ارتقاء به یک درجه بالاتر هم کسی حاضر به چنین ریسکی در زندگی اش نمی شود و اینچنین می شود که همه آنها که منتقل شده اند ناراضی از وضعیت موجود هستند و از اهرمی به نام « زور » در قضیه ی انتقال شان نالان اند .
اگر از آن دسته از کارمندانی باشید که به تازگی با کارمندان انتقالی از تهران همکار شده باشید حتماً از مزایایی شنیده اید که یک کارمندان شهرستانی حتی آن را در خواب نمی بینند . روزهای یکشنبه استخر رایگان برای پرسنل ، سالی دو بار بن خرید کت و شلوار از فروشگاهی با برند معروف، شارژ کارت اعتباری برای استفاده از باشگاه و رستوران متعلق به دستگاه مربوطه ، پاداش های آنچنانی به مناسبت اعیاد و … .همه و همه از مزایایی است که کارمند شهرستانی هیچگاه یک دهم آن را دریافت نمی کند . به تاکید کارمندان و نیروهایی که از مرکز به شهرستانها منتقل شده اند حجم کار مربوط به یک کارمند در شهرستان اغلب سنگین تر از یک کارمند در اداره ای در تهران است . نه به دلیل کم بودن خودِ کار که به دلیل زیاد بودن نیرو در قسمتهای یک اداره در تهران . مثلا اداره ای در شهرستان دلیجان ممکن است دو کارمند داشته باشد که همه کارها هر چند کم است باید به عهده آنها باشد .خلاصه اینکه شاید بهتر است دستمزدها در بخش دولتی بهتر و البته حقیقی شود و صد البته به میزان کار انجام شده توسط کارمند با توجه به تجربه دستمزد تعلق بگیرد نه به خود کارمند .
پی نوشت : در تهران کارمندانی هم هستند که دریافتی شان در حدود ۵۰۰ هزار تومان است . روی سخن من با آنها نیست با آنهایی است که با توجه فشار دولت برای انتقال هنوز حاضر به ترک تهران نیستند و حتی برای فرار از آن دست به کارهای جالبی می زنند | حالا با همه ی اینها تازه دیروز افزایش حقوق کارمندان استخدامی سال۸۸ به دستور رئیس جمهور تحقق پیدا کرد .تا کنون و تا زمانی که احکام این کارمندان اصلاح نشود پایه حقوق کارمند کارشناس دولت با کسر حق بیمه ۳۰۷ هزار تومان است که با ۸۰ ساعت اضافه کاری تازه می شود ۴۵۰ هزار تومان.
مقاله ی پیش رو به مناسبت ۱۱ آذر تنظیم و در دو بخش ارائه می گردد:
اگر چه ایران و یا به بیان بهتر تمدن ایران از کهن ترین تمدن های بوجود آمده بود،امّا متاسفانه با شکل گیری تمدن غرب به دلیل استراتژیک بودن موقعیت جغرافیایی اش همیشه در معرض تعرض وتجاوز دولت های استعمارگر بوده است. آمریکا، روسیه، انگلیس و… از جمله کشورهای متجاوز به حقوق وثروت کشورهای جهان سوم در انتهای قرن نوزدهم وقرن بیستم بودند.در این میان ایران سهم بزرگ و مهم در برنامه های استعماری کشورهای استعمارگر است. انگلستان که شبه جزیره هند در همسایگی ایران را زیر یوق خود داشت حفظ و کنترل ایران برایش از اهمیت بسیاری برخوردار بود.دولت روسیه نیز که از دیرباز دستیابی به خلیج فارس برایش آرزو بود هوسرانی و بی درایتی دربار ایران را مغتنم شمرد وبا تحت فشار گذاشتن دربار ایران هر بار امتیازات بسیار بزرگی از ایران می گرفت. شعارهای روسیه برای توده های مردم قابل درک تر و البته در کمال تاسف فریبنده بود. روس ها با شعارهایی همچون برابری همه مردم وعدالت برای همه، مردم را با خود همراه می کرد اما مردم پس از فتح شهرها وسرکوبی زمامداران گذشته تغییری احساس نمی کردند و البته برعکس، فشارها در زندگی فرد را بیشتر حس می کردند.
انگلستان و روسیه در برهه های مختلف زمانی مناطقی را از ایران جدا کردند که علاوه بر مشترکات فرهنگی مردم آن مناطق حتی پس از سالها جدایی از ایران به زبان رسمی ایران یعنی فارسی صحبت می کنند.مناطق بزرگی از افغانستان کنونی، قفقاز، نخجوان و…از جمله همین مناطق هستند.
در این میان سرداران و علما و نخبگان زیادی بر علیه این استعمارگری ، هر یک به نحوی و به گونه های مختلف به پا خاستند . مجاهدانی چون مدرس ، رئیس علی دلواری ،میرزاکوچک خان ،کلنل پسیان ، محمد خیابانی و … از جمله این سرداران مبارزه با استعمار پیر انگلستان بودند . امّا بزرگترین مبارز و سردار این عرصه را می توان میرزا کوچک جنگلی دانست که مستقیم و علنی بر علیه این استعمار اعلام جنگ نمود و در این راه هرگز سازش و مسامحه ای را نپذیرفت.

میرزاکوچک جنگلی:تکلیفم کردند تسلیم نشدم ، مرا تهدید و تطمیع ، از وصول به مقصود و معشوقم باز نخواهد داشت . وجدانم به من امر می کند در استخلاص وطنم که در کف قهاریت اجنبی است کوشش کنم
میرزاکوچک خان کار را تا جایی پیش برد که انگلیسی ها با میرزا تماس گرفتند و گفتند : « احمدشاه رفتنی و فاسد است اگر شما با کنار بیایید و با ما علیه بلشویک ها قیام کنید .ما حکومت تو را در کل ایران به رسمیت خواهیم شناخت ولی اگر با ما همکاری نکنی ما با بلشویک ها می سازیم و هر چه جنگل و جنگلی است نابود می کنیم .»
متاسفانه میرزا کوچک خان در عرصه مبارزات خود از چند جهت مورد هجمه بود . دسته اول : روسیه را در شمال ایران می دید که نفوذ بسیاری در رشت و انزلی و همچنین اعتقادات مردم داشت . دسته دوم : انگلیسی ها که از یک طرف دولت ایران را تحت نفوذ خود داشتند و از طرف دیگر قوای نظامی شان در ایران را برای مقابله با جنگلی ها فرستاده بود . دسته سوم : عده ای از یاران برجسته میرزا که تحت عقاید بلشویکی و وابسته به روسیه در میانه های راه با زدن ساز مخالف یا کارشکنی می کردند و یا راهشان را بطور کامل جدا کردند و باعث یاس و سردرگمی مردم شدند .
امّا همه اینها باعث نمی شد تا میرزا از آرمان و هدف اصلی خود یعنی مبارزه با بی عدالتی و استعمارگری کوتاه بیاید . میرزا در جواب نامه و پیغام های نیروهای انگلستان ضمن نامه ای به رتستر چنین می آورد : « انگلیسی ها با وعده هایی که به سایرین دادند و یکبارگی قباله مالکیت ایران را گرفتند . تکلیفم کردند تسلیم نشدم ، مرا تهدید و تطمیع ، از وصول به مقصود و معشوقم باز نخواهد داشت . وجدانم به من امر می کند در استخلاص وطنم که در کف قهاریت اجنبی است کوشش کنم ، شما می فرمائید وظیفه ملت است که برای خلاصی وطنش قیام کند . امّا کابینه حاضر می گوید من محض استفاده شخصی باید مملکت را در بازار بورس لندن به دشمن نجس بفروشم .»
ادامه دارد … +
آخرین نظرات