بایگانی
مهر بی پایان
مهر ۸۹ رو به پایانه ؛مهر برای من،مثل خیلی های دیگه یادآور خاطرات زیادیه . علاوه بر زیبایی و آرامش خاصی که داره ،مهر برای من یادآور روزهای اول مدرسه در سالهای دوره . روزهایی که همواره تلخ و شیرینی هایی رو در اون شرایط به همراه خودش داشت .
امسال اما مهر ماه با چند اتفاق فرخنده ی دیگه ای هم همراه بود ،میلاد حضرت معصومه (س) و امام رضا (ع) [که البته امسال از سعادت بنده مصادف شد با روز تولد خودم] و همچنین سفر پر خیر و برکت مقام معظم رهبری به شهر مقدس قم . بدون مقدمه باید بگم که واقعا خوش به حال مردم قم . مهر بی پایان مردم قم سبب شد که به یاد ماندنی ترین مهر در تاریخ انقلاب ماندگار شود .
مردم باوفا و ولایتمدار قم نمونه ای هستند از خیل عظیم وفاداران مردم ایران به ولایت . درود بر مردم بزرگوار قم که گوشه ای از فرهنگ ولایتمداری و انتظار رابه رخ عالم کشیدند .
اصل مطلب : اشتیاق مردم قم را دیدی آقا ؟
دلم گرفته دوباره برایتان آقا
دوباره آمده بر در گرایتان آقا
میان زندگی عالمی ، تو تنهایی
و خالی است غریبانه جایتان آقا
پراست گوش من از حرف های این دنیا
و کر شده است برای صدایتان آقا
بیا و سوخته بال مرا شفایی ده
توان بده بپرم در هوایتان آقا
به غیر شعر ندارم بضاعتی دیگر
تمام قافیه هایم فدایتان آقا
امضاهای مجلسی
چند باری برایم اتفاق افتاده که در محیط کارم پای برگه هایی را امضاء کردم و بعد از چند روز پشیمان شدم ، خب البته علت های مختلفی داشته که در خیلی از مواقع اصلا من مقصر نبودم، مثلا اگر در مواردی اگر قرار بوده بروم در موردی تحقیق کنم شاید در آن موقعیت حقیقت به گونه ای دیگربوده که چند روز کلا شرایط عوض شده.اما به هر حال این کار برای من خیلی سخت بود ، چون از هر طرف که نگاه می کردم نقض کردن حرفی بود که چند روز یا هفته پیش زده بودم . در همه ی مواردی که برای من پیش آمده بود که البته تعدادشان خیلی کم بود ، سعی کردم برای بار دوم به راحتی بار اول امضا نکنم و البته این را در نظر داشتم که کوچکترین حقی از کسی ضایع نشود .
حالا این روزها می بینم که نمایندگان مجلس به همین راحتی امضاء می کنند وامضایشان را پس می گیرند .از پس گرفتن امضاهای استیضاح یک وزیر تا امضاهای دوفوریتی یا یک فوریت طر ح ها و لوایح .حالا اینکه چه اتفاقاتی برای این امضاهای مجلسی می افتد که به این زودی پس گرفته می شود ، خدا می داند.

در مورد اخیر که مربوط به پس گرفتن امضاهای استیضاح وزیر آموزش و پرورش است برای من جالب بود که چه اتفاقی افتاد که نمایندگان محترم منصرف از کرده خودشان شدند . آیا مشکلات دانشجویان آموزشکده های فنی حل شده؟ ایا مشکلات مربوط به جذب نیروهای استخدامی حل شده؟اینبار را نمی دانم ، اما قبل از این اتفاقاتی افتاده که نمایندگان با گرفتن امتیازاتی برای حوزه ی انتخابیه خود دست از امضاء خود کشیده اند و یا از سوال خود منصرف شدند .
ممکن است با یک امضاء اشتباه امثال من در حق یک نفر ویا نهایتاً یک خانواده جفایی برود که صد البته همین هم ناشاست و ناپسند است .ولی در سطح یک کشور هفتاد میلیونی قطعاً یک امضاء اشتباه تبعات بسیار بزرگتری دارد اگر چه امکان اشتباه کردن نمایندگانی که سطح سواد خود را تا آنجا تضمین شده ومعتبر می دانند که مدارک دانشگاهی خیلی ها زیر سوال میبرند، باید در حدصفر باشد .
مرد گمنامِ هور سردار علی هاشمی
به مناسبت چهلمین روز تشییع پیکر سردار شهید علی هاشمی و یارانش
کار سختی است فهمیدن حال این مادر
هیچ وقت از نزدیک با حال و روز مادران شهدا آشنا بوده اید؟ نه فقط مادران شهدا ، هر کس را که عزیزی از دست داده و داغی بر دل دارد ، زیر نظر گرفته اید؟ حتماً دیده اید . اگر ندیده باشید هم احتمالاً از دوست و آشنا شنیده اید که مزار چقدر تسکین می دهد داغدیده را . وقتی می رود و می نشیند بالای سر قبر و دلش را سبک می کند . با آن کسی که یزر خاک خوابیده است ، درد دل می کند ، حرف می زند و گویی بار غم بزرگی را از دل بر زمین می گذارد و … نمی دانم از کجا شروع کنم ؟
باور کنید شاید هیچ کلامی نتواند حتی ذره ای از آن چه که بر این مادر رفته است را بیان کند . یکی از دوستانش تعریف می کرد : « یک روز علی ما را برد به خانه شان . پدرش گفت : علی ! ما از دست مادرت دیوانه شده ایم ! هر وقت غذای خوشمزه ای که تو دوست داری ، درست می کند ، قاب عکس تو را از سر طاقچه بر می دارد ، یک بالش را می گذارد کنار سفره و عکس را هم می گذارد دور آن و بعد هی لقمه می گیرد و می آورد به طرف عکس و هی التماس می کند که ؛ علی جان ! یک لقمه یک لقمه از این غذا بخور… مادر ، وقتی این حرف پدر را شنید ، گفت : « خب چه کار کنم ؟ از گلویم پایین نمی رود … با این کار خودم را تسکین می دهم »دل آدم درد می گیرد .
وقتی که این جملات را از دهان « علی ناصری» دوست و یار نزدیک « علی هاشمی » شنیدم ، دلم می خواست تنها بودم و دور و برم کسی نبود … تا بدون کوچکترین خجالت … داشتیم می رفتیم به طرف جزیره مجنون . توی ماشین بودیم . دلم می خواست ماشین نگه دارد . پیاده شوم و تا جایی که می توانم فریاد بکشم و …
از آن روز که علی ناپدید شد تا امروز ، فکر می کنید بر این مادر چه گذشته است ؟ اسمش زکیه است . زکیه خانم ، مادر علی هاشمی . چه اسم زیبا و با مسمایی دارد این زن که در دامن پاکش یکی از نجیب ترین و باوفاترین و مظلوم ترین یاران خمینی را پرورانده است . فکرش را بکنید سال ۱۳۶۹ به گمانم دو ماهی طول کشید که اسرای در بند ایرانی در زندان های عراق ، به ایران بازگشتند .
چه گذشت توی این دو ماه بر این زن ؟! هیچ کس نمی تواند حتی یک ثانیه اش را درک کند . هر صدایی از در ، هر زنگ تلفن … چه کشید این زن توی این دو ماه ؟! بعد از آن هم تا وقتی که صدام سقوط کرد و حزب بعث از هم پاشید ، این زن همچنان منتظر بود که یک رزو علی ، پاره تن اش ، جگر گوشه اش باز گردد . و حالا علیِ زکیه خانم بازگشته است . پس از ۲۲ سال … سخت است فهمیدن حال این مادر . سخت که نه ، محال است باید مادر بود تا فهمید …
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عصر دوم تیر سال ۱۳۶۷ ، خسته و خاک آلود به خانه آمد . آن روز مرد ریش خود را با ماشین ۴ زد . صبح روز بعد که عازم مجنون شد ، به عوض لباس رسمی سپاه ، لباس ساده ارتشی پوشید . کلیه ی کارت ها ی شناسایی و مدارکی که در جیب های خود داشت را در منزل جا گذاشت . هنگامی که همسرش سمیه به او یادآور شد مدارکت را جا گذاشته ای ، در پاسخ گفت بگذار بماند . وقتی به مجنون رسید ، یکی از یارانش که داماد خانواده ی آنها بود صدایش کرد . به او فرمان داد که خیلی زود به منزل ما می روی . تلویزیون ، یخچال و آبگرمکن دیواری را از آنجا برداشته، تحویل سپاه می دهی . وقتی آقای اهوازی با تعجب سوال کرد برای چه ؟ علی گفت : آن چه که می گویم انجام بده . اهوازی می دانست شرایط بحرانی است ، حاضر نبود علی را تنها بگذارد . شب در اوج جلسات مهم و بررسی چگونگی مقابله با عراق در هنگام حمله به مجنون ، علی اهوازی را خواسته و درباره مأموریتی که به او داده بود ، سوال می کند . اهوازی در پاسخ می گوید : دید نمی شود . علی عصبانی شده ، به او فرمان می دهد فردا صبح نباید لحظه ای درنگ کنی .
آن روز غروب ، اغلب سران نظامی در قرارگاه نصرت جلسه گرفته بودند، آن ها همگی می دانستند که عراق به زودی به جزیره حمله خواهد کرد . تصمیم نظامیان ، عقب نشینی تاکتیکی بود . علی نگران حدود ۴هزار نیرو بود که امکان محاصره آنها بسیار زیاد بود . صبح روز بعد ، اهوازی چاره ای جز انجام دستور علی هاشمی نداشت . در قرارگاه نصرت ، جلسه دیگری با حضور فرمانده قرارگاه کربلا برقرار شد . حدود ساعت ۱۰ فرمانده قرارگاه کربلا جزیره را ترک کرد . به علی نیز توصیه می کند حتماً برای ادامه جلسه به قرارگاه برود . ساعت ده وسی دقیقه علی پس از سفارشات لازم به جانشین خود و خداحافظی با وی ، قرارگاه را ترک می کند . ساعت حدود ۱۱ ، یک نفر با عجله وارد اتاق آقای بهنام شهبازی شده ، خبر از احتمال وجود هلی کوپتر نیروهای عراقی در اطراف قرارگاه می دهد . بهنام به سرعت فرکانس کلیه ی بی سیم ها را تغییر داده ، ضامن یک نارنجک را کشیده ، داخل اتاق پرتاب می کند و خود به سرعت به بیرون از محوطه ی قرارگاه می آید . بهنام خیلی زود متوجه خودروی پارک شده ی علی در محوطه می شود ولی شخصی را در آن سوار نمی بیند . بهنام سمت خودروی خود رفته ، سوار می شود ولی قبل از اولین استارت ، یک هلی کوپتر عراقی مقابل او در فاصله ی ۱۰ متری به زمین می نشیند .بهنام و تعدادی دیگر ، از گرد و غبار حامل از فرود هلی کوپتر، به سمت پشت قرارگاه می گریزند . این که علی در آن لحظه کجا بود ، بهنام نمی داند . علی نگران نفراتی بود که ظاهراً در محاصره دشمن افتاده بودند به همین جهت ترک کامل جزیره برایش مشکل بود . علیرغم تماس های پی در پی و درخواست و دستور به علی مبنی بر ترک سریع جزیره ، او چندان راغب به رفتن نبود ، در آخرین لحظات علی به کریمی (راننده علی ) دستور می دهد یک خودرو آمبولانس را که تعدادی آنتن بی سیم روی آن نصب بود ، روشن کرده ، حرکت کنند . کریمی خودرو را روشن می کند . علی نیز با کیفی در دست در کنارش می نشیند . در این هنگام یک هلی کوپتر نظامی که تکاوران و نیروهای ویژه از درهای باز آن آویزان بودند ، مقابل آنها ظاهر می شود . علی دستور حرکت می دهد . ولی قبل از هر عکس العملی از سوی کریمی، هلی کوپتر موشکی به سمت خودرو شلیک می کند . جلوی ماشین مورد اصابت قرار گرفته، آتش می گیرد . هر دو از خودرو خارج می شوند . علی به سرعت کیف خود را باز کرده محتویات آن را به سمت آتش پرتاب می کند ، به گفته ی کریمی ، همه ی نیروها به سمت پشت قرارگاه می گریزند . برای نیرو ، همگی می دانند در چنین شرایط بهترین راه گریز ، نه به صورت دسته جمعی بلکه پراکنده و با فاصله از یکدیگر است . کریمی و سه نفر دیگر و به موازات هم شروع به دویدن می کنند . علی که همیشه بند پوتین هایش باز بود ، خیلی زود پابرهنه می شود . کلیه نیزارهای اطراف قرارگاه به خاطر وسعت دید ، از قبل سوزانده شده بود . آن هایی که با چنین شرایطی آشنا هستند می دانند باقیمانده نی های سوخته شده تبدیله به سوزن های سخت وتیزی به اندازه چند سانت می شود . که اگر با پای برهنه بر روی آن ها بدود ، خیلی زود کف هر دو پا، پاره پاره خواهد شد . علی پابرهنه بود . گذشته از آن ، در طول دوران جنگ از زخم های عمیق کف پاها رنج می برد . اغلب پزشکان ، منشا این زخم ها را فشار عصبی می دانستند علی با این شرایط ، در چنین زمینی ناچار به گریز بود . کریمی در حتی فرار ، گاه و نیم نگاهی نیز به علی داشت . کریمی اندک اندک از علی جلوتر می افتد . حدود چند صد متر دورتر از قرارگاه،کریمی به جاده ای رسیده ، قبل از عبور از عرض جاده ، بازگشته برای آخرین بار به علی نگاه می کند . او در آخرین لحظه دیده که یک هلی کوپتر عراقی از ۵۰متری مقابل علی به زمین می نشیند . کریمی از فرصت استفاده کرده خود را به نیزاری در آن طرف جاده رسانده در میان نی های بلند به فرار خود ادامه می دهد . این آخرین گزارش توسط آخرین کسی است که علی دیده است و دیگر هیچ .
از اولین لحظات اشغال جزیره مجنون توسط ارتش عراق، همه نگران فرماندهان و مسئولان قرارگاه نصرت به ویژه علی هاشمی بودند . طی چند روز آینده ، اندک نیروهای بازمانده ، خسته و گرسنه و مجروح خور را به عقب می رسانند ولی هیچ کدام هیچ خبری از علی هاشمی ندارد . همه ی یاران و عاشقان علی ، با همه توان به جست و جوی او می روند ولی هیچ نشانی از او نمی یابند . هم دلایل شهادت او بسیار بود و هم اسارتش . از تازیخ چهارم تیر شصت و هفت ، سرنوشت علی در هاله ای از ابهام فرو رفت . اندکی بعد پس از آتش بس ، کلیه ی منطقه برای بار دوم توسط تمامی نیروهای آشنا به محل جست و جو می شود ولی هیچ اثر، نشانه و یا ردی از علی به دست نمی آید .
کلیه نیروهای اطلاعاتی که فعالیت برون مرزی داشتند، فعال شدند تا شاید خبری از علی در خاک دشمن بیابند ولی جز شایعاتی که پایه اساس منطقی و مستدلی نداشت ، هیچ نشانی از علی نیافتند . بهترین راه در آن شرایط ، صبر و پنهان نگه داشتن پرونده مفقود شدن علی بود . که چنین نیز شد . شاید آخرین دلیلی که علی تا قبل از سقوط رژیم بعث در عراق کاملا ناآشنا و غریبه ماند ، همین باشد . هیچ گاه برای علی هیچ مراسمی گرفته نشد . در تمام سال های پس از جنگ ، درباره اغلب سرداران شهید جنگ ، برنامه های تلویزیونی ، گزارشی بزرگداشت ، سمینار و مراسم گوناگون گرفته شد ولی همگان با دلیلی منطقی درباره علی سکوت اختیار کردند . *
پی نوشت : با خانواده های خوزستانی رفت و آمد داشته ام ، مثل آب و هوای خوزستان کانون خانواده هاشان نیز گرمِ گرم است . رابطه ی ویژه ای بین اعضای خانواده های خوزستانی با یکدیگر برقرار است، جنسش جنس دیگری است . رابطه ای از دست رابطه ی مادر سردار علی هاشمی با پسرش . خیلی های دیگر مثل علی هاشمی در خوزستان هستد که هنوزم هم مادرانشان چشم به راهشان هستند . راست اش گاهی اوقات که به این روابط فکر میکنم برایم سوال پیش می آید که جایگرین این همه محبت برای یک همسر ، فرزند و یک مادر چه چیزی می تواند باشد ؛ این خلأ عظیم را چه چیزی پر می کند . خوزستان زادگاه سرداران شهیدی ست که باوجود تمام رشادتهایی که برای این آب و خاک کرده اند ، هنوز گمنامند . یادم هست چند سال پیش برنامه ای مختص سرداران گمنام و کمتر شناخته شده ی خوزستان ساخته شده بودو از تلویزیون نمایش داده شد، که بسیار هم جالب بود . یاد و خاطره ی سردارانی در آن برنامه زنده شد که نسل جدید هیچگونه اطلاعاتی درباره ی آن ها نداشت . به نظر من وقت آن رسیده که بانک اطلاعاتی شهدا از آرشیوهای بنیاد و موسسات اینچنینی در بیاید و تبدیل به فیلم و سریالی در خور شود تا مردم برای بهترین ساعات زندگی شان مجبور به دیدن افسانه های کره ای نباشند . آنچه از سرگذشت سردار علی هاشمی آمد ، افسانه و رویا نبود . ۲۰ سال چشم انتظاری یک خانواده برای عزیزترین کس اش شوخی نیست . …
امروز ششم تیر ماه نیز در گیلان در شهر آستانه اشرفیه مراسم بزرگداشت یکی از سرداران شهید، عارف بسیجی شهید مهدی خوش سیرت برپاست . طریق القدس ، بیت المقدس ، فتح المبین ،رمضان ، مسلم بن عقیل ، محرم ، خیبر ، والفجر ۴ ، والفجر ۶ ،والفجر ۸ ، کربلای ۲ ، کربلای ۴، کربلای ۵ و سرانجام عملیات نصر ۴ از جملیه عملیات هایی بود که این شهید بزرگوار در آن شرکت داشت . یادش گرامی
* برگرفته از نشریه پنجره شماره ی۴۲
حماسه میلیونی ۲۲ خرداد
دوشنبه هجدهم خرداد ماه پارسال بود که متوجه شدم که حامیان دکتر احمدی نژاد قرار است در مصلی تهران گرد هم بیایند . این شد که با دوستم هماهنگ کردم و قرار شد او از تهران و من از کرج به سمت مصلی حرکت کنیم . یک ربع قبل از من دوستم از منزل پدرخانم اش که در حوالی آزادی بود حرکت کرد . من هم تصمیم گرفتم مسیر کرج تا مصلی را با مترو طی کنم . تقریبا در مسیر با دوستم در تماس بودم طوری که وقتی من به صادقیه رسیدم دوستم به دلیل ترافیک سنگین، از اتوبوس پیاده و به سمت مصلی رفتند . که اگر اشتباه نکنم کل مسیر تونل رسالت ، قبل و بعدش را تماماً پیاده طی مسیر کرد . من هم وقتی به ایستگاه امام خمینی رسیدم با جمعیت انبوهی از حامیان دکتر احمدی نژاد مواجه شدم . که همگی پرچم به دست ، شعارهایی می دادند که بیشترش مربوط به مناظره ی ۱۳ خرداد می شد. وقتی داخل مترو میرداماد شدم متوجه جمعیت عظیم دیگری شدم که ظاهرا از مناطق جنوبی تهران می آمدند . آنها اینقدر شعار داده بودند خسته شده بوند . بیشترشان جوانهای ۲۰تا۲۵ ساله بودند البته آدمهای سن وسال دار و پخته هم دیده می شدند . با نزدیک شدن به ایستگاه مصلی شعارها بلندتر و یکدست تر می شد . تا اینکه به ایستگاه مصلی رسیدیم . صدای جمعیت آنقدر بلند بود که تا چند دقیقه بعد از خارج شدن از ایستگاه گوشم سوت می کسید . از ایستگاه که بیرون آمدم متوجه معبر تنگی شدم که تقریبا عبور از آن کمی سخت بود . بعدتر شنیدم ظاهرا مترو تهران برای برگزاری این مراسم آمادگی نداشته و ایستگاه از صبح بسته بوده و گروههای قبلی مردم از ایستگاههای دیگر خود را به مصلی رساندند. صحت وسقمش را از کسی نپرسیدم ولی ندیدم که خبرگزاریهای رسمی این خبر را تایید کنند . به داخل مصلی که رسیدم دوباره با دوستم تماس گرفتم ظاهرا من از او زودتر به رواق اصلی مصلی رسیدم و آنطورر که بعدتر به من گفت او اصلا نتوانست به رواق اصلی یا یکی از رواق ها بیاید .« کسی که یاری مثل تو داره بیاره/یه سر زلف تو تموم عالم نداره» این اولین چیزی بود که به گوش می آمد حاج محمود کریمی می خواندش بقیه هم همخوانی می کردند .یادش بخیر جوانها آنقدر پر شور شعار می دادند که احساس می کردی همین الان است که یکیشان از فرط هیجان سکته کند . پرچم بزرگی در سالن دست به دست می شد که واقعا صحنه های جالبی خلق کرده بود .مجری مراسم فرزاد جمشیدی بود خبلی ها آمده بودند ؛ فرج اله سلحشور ،حاج سعید حدادیان ، حمید استیلی ، حبیب کاشانی ، حاج منصور ، حاج محمود کریمی ، مسعود ده نمکی ، حسین رضازاده و … هر کدام آمدند صحبت هایی کردند .و از دلایل حمایتش گفتن اما اصلا به طرف مقابل توهین نکردند ، مردم هم تقریبا همینطور بودند در میان شعارهایشان توهین به طرف مقابل دیده نمی شد اگر هم اسم شخصی را می بردند چیز ناسزا و ناصوابی نمی گفتند آن چیزی را می گفتند که واقعیت بود . تیتر روزنامه ایران آنروزها در نوع خود جالب بود . خلی اصلا همان روزنامه ایران را به عنوان پلاکارد یا تراکت خود انتخاب کرده بودند . اکثر شعارهای مردم آنروز عدالتخواهانه بود شاید هر کس دیگری به جای دکتر هم این حرف ها را می زد ، از او حمایت می کردند . اینطور نبود که برای اینکه نخواهند به کس دیگری رابدهند به دکتر رای می دهند ؛ نه اصلا اینطور نبود . مرم به آرمانهای انقلابی دکتر رای می دادند . مردم به حرفهایی رای می دادند که ۳۰ در دلشان مانده بود و ۱۳ خرداد از دهان دکتر ( به درست یا غلط)در آمد . مردم خوب فهمیده بودند و خوب شناخته بودند .
من مثل همه ی مردم مشتاقانه منتظر مردم بودم که دکتر بیاید . فرزاد جمشیدی اعلام کرد که دکتر آمده ولی در ازدحامن میلیونی مردم متوقف شده . صفحه های نمایشی که توسط ستاد دکتر تعبیه شده بود تصاویری از ورود دکتر احمدی نژاد به مصلی را نشان مکی داد که مردم پرشور از او استقبال می کردند . متوجه شدم که اگر اینطوری باشد قطعا دکتر نمیتواند به داخل بیاید . جمعیت داخل کم کم به بیرون میرفت تا شاید دکتر ببیند . متوجه شدم از در ورودی انبوه جمعیت به سمت داخل می آیند و انگار کسی را در بین خود به روی دوش هایشان بالا برده اند . جلوتر که آمدند دیدم دکتر الهام با وضعیتی پریشان ، پیراهن از شلوار در آمده و عینک به دست در بین جمعیت روی هوا به جلو برده می شود . دکتر الهام بالای سن رفت و اعلام کرد که دکتر عذرخواهی کرد و نمی تواند بیاید . من هم تصمیم گرفتم به سمت مترو حرکت کنم . در راه خواستم که فیلم هایی را که با موبایلم گرفتم ببینم که دیدم گوشی ام تقریبا از کار افتاده . در مسیر برگشت هم وضعیت به همان منوال بود وتا متروی صادقیه جوانها شعار می دادند . ….
من از همان روز با دیدن آن جمعیت عظیم و از آن مهم تر آن شور انقلابی مردم ایمان داشتم که که دکتر احمدی نژاد رای خواهد آورد . هر چند که همان موقع کم وبیش می دانستم که در تهران ممکن است اکثریت با کاندادیدای مقابل باشد . همان روز غروب هم آنها در آزادی جمعیت زیادی راه انداخته بودند و هر که دیده بود از زیادیشان می گقت . از طرف دیگر خبرهایی که از شهرستانها چه از طریق اینترنت و چه از طرقدیگر داشتم می دانستم که کاندیدای مقابل طرفداری ندارد .
چهار روز بعد از آن روز ، رای گیری ساعت ۸ آغاز شد . حدود ساعت ۱۰ بود که برادرم برای انجام کارش به بیرون رفت و شناسنامه اش را به همراهش برد . چند دقیقه بعد تماس گرفت و گفت که حوزه ی اخذ رای محل مملو از جمعیت است و آدرس حوزه ی دیگری که نزدیک و خلوت بود را داد . من و دوستم جواد با هم به سمت حوزه راه افتادیم اما ظاهرا تا ما به آنجا برسیم آنجا هم کمی شلوغ شده بود .رای هایمان را دادیم . دو تا صندوق بود یکی ریاست جمهوری و دیگری خبرگان رهبری . موقع خروج حوزه کاملا شلوغ شده بود . تلویزیون هم حضور مردم را پوشش داده بود . سرعت اینترنت پایین بود ولی میشد از حداقل ها با خبر شد . از طریق فرندفید در جریان خبرها بودم . تا انتهای رای گیری تقریبا هیچ خبری از تعداد رای نبود . البته کاندیدای سبزها با قاطعیت از پیروزی خوش خبر داده بود ولی مهم نبود . ولی با شروع شمارش آرا، برخی از سایتها آرا شمارش شده در روستاها و شهرهای کوچک برخی استانها را بصورت غیررسمی منعکس کرده بودند . آمار ها هرچند بسیار کم و کوچک بود ولی اختلاف فوق العاده فاحش بود . با پدر و مادرم که در حوزه های اخذ رای بودند تماس گرفتم . در حوزه ای که مادرم حضور داشت تعداد آرای احمدی نژاد بیش از دوبرابر کاندیدای بعدی بود . در حوزه انتخابیهای که پدرم بود آرای دکتر با تفاوت بیس تایی در ردیف دوم بود که با توجه به منطقه ، طبیعی بود . واقعا خوشحال بودم ، از اینکه مردم به خواسته شان رسیده بودند …
آن روزها گذشت نمی دانم چه تعداد از آنهایی که آنروز در مصلی بودند ، یا ۲۲ خرداد به دکتر رای دادند هنوز سر حرفشان هستند ولی می دانم که آنروزها انقلاب دیگری بود در تاریخ کهن این کشور . حضور ۴۰ میلیونی مردم و رای قاطع ۲۵ میلیونی به کاندیدای منتخب . همه اینها از فصلی نو در تاریخ انقلاب و جمهوری اسلامی ایران خبر می داد که با برنامه ریزی و فتنه انگیزی برخی به کام مردم تلخ شد . اتقاقاتی رخ داد که یک دهم آن کشوری را فلج می کند . هوشیاری و بیداری مردم و باهوشی برخی مسئولان و نخبگان به خصوص رهبر معظم انقلاب عامل بزرگی در حفظ کیان کشور بود .
امیدوارم با درایت مسئولین و بزرگان کشور از این پس حماسه های میلیونی وبی نظیر مردم در دنیا بهانه ای باشذد برای وحدت همه ی ایرانیان ، نه عامل از هم گسیختگی و تفرق مردم . خرداد ۸۸ را هیچگاه از یاد نخواهم برد و این متن را بهانه ای کردم برای گریز به گذشته و همچنین شرکت در بزرگداشت حماسه میلیونی ۲۲خرداد .
بعد نوشت : عزیزی برایم کامنتی خصوصی گذاشته که نه ایمیل دارد و نه آدرس وبلاگ که بتوانم با در تماس باشم ، بنابراین از همین پست برای پاسخ دادن به کامنت “مصیب” عزیز استفاده می کنم :
کامنت ایشان :
باسلام
آقا ابراهیم جان دقت کن در نوشتن متن مقدمه از مهمترین قسمت
هاست. بسیاری از نویسندگان بار ها وبارها مقدمه متن خود را مطالعه وآن را
تغییر می دهند!
بنده نیز دز روز۱۸خرداد سال گذشته بزای عهد وپیمان
دوباره با آرمان های رهبری به مصلی بزرگ امام خمینی(ره) رفتم ولی این طور
که شما گفتید ترافیک نبود!
ای کاش ابتدای متن خود را بدون غلو شروع می
کردید
عرض بنده :
سلام علیکم برادر؛
شاید حرف شما درست باشد و چنین ترافیکی اصلا رخ نداده باشد . اگر غلوی دیده اید که اذیتتان می کند بنده را ببخشید . ولی باور بفرمایید تا جایی که حافظه یاری ام می کند آنچه که من از دوستم شنیدم همین ترافیک سنگین بود . ضمن اینکه در متن هم اشاره کردم که “اگر اشتباه نکنم ” یعنی آنجا هم با قطعیت حرف نزدم . ضمن اینکه تصور ترافیک سنگین در کنار مصلی چیز غیرقابل باوری نیست . من حداقل از جمعیتی که در مصلی دیدم که مطمئن هستم و میدانم که همه ی آن جمعیت با مترو نیامده بودند . جمعیت واقعا زیاد بود . به این عکس توجه بفرمایید . این عکس تنها جمعیتی را نشان می دهد که بیرون از شبستان ها هستند و نتوانستند به داخل بیایند . مشابه این جمعیت در داخل هم هستند +. ضمن اینکه خیلی ها هم مثل خود بنده از جاهای دیگری با مترو یا وسایل نقلیه دگری مثل اتوبوس و مینی بوس آمده بودند + . یا مثلا به این عکس که آقای رئیس جمهور در میان انبوهی از جمعیت هستند و سرانجام به همین دلیل از ادامه ی کار منصرف شدند توجه بفرمایید همه اینها نشان از جمعیتی انبوه را می دهد که ترافیک را قطعا به دنبال خواهد داشت . ضمن اینکه بنده در ابتدای امر همان طور که از نظرتان گذشت به این عکسها استناد نکردم . من به حرف دوستم استناد کردم که انشاله راست گفته است . الحمدالله خداوند حافظه ی خوبی به من داده و حالا حالاها ان جمعیت و ان شور و حال از خاطرم نمی رود . حلال کن برادر .
…
عید غدیر ، عید ولایت مبارک
عـیـــد غدیــــر مبــارک
امیدورام واقعیت این روز را درک کنیم ، واقعیت این روزها را درک کنیم . البته چیزی که از امثال این روزها برای ما مانده یک تعطیلی بی برنامه است . خلا برنامه های فرهنگیِ غنی در این سالها برای چنین روزهایی واقعا حس می شود . یکی دو روزپ یش یک فایل صوتی از استاد رحیم پور ازغدی با عنوان علی از فتنه می گوید گوش میدادم که مناسبتی نزدیک با همین روزها دارد . توصیه می کنم این فایلها را دانلود کنید و گوش کنید . + و +
پی نوشت اول : عید سعید قربان نرسیدم بیام اینجا و به دوستان ارجمند تبریک بگم .جاتون خالی یه مسافرت کوچولو رفتم و برگشتم .
پی نوشت دوم : این روزها که کمتر به ترمه می آمدم ، مشغول ساماندهی اینجا بودم .
این روزها هستم ولی انگار نیستم

پی نوشت ۲ : اگه این پست رو میخونین لطف کنین نتیجه اخلاقی که از سریال شمس العماره میشه گرفت به منم بگید ، خواهش میکنم .
شعر تصویر از : متین السادات عرب زاده
یه مسافرت کوچولو
چند روزی رو نبودم و به یه مسافرت کوچولو رفته بودم ، تقریبا شش هفت ماهی می شد که شمال نرفته بودم . البته برای من سفر به شمال به دلیل اینکه زادگاهم است رنگ و بوی دیگری دارد . طبق سنت این چند ساله اواخر تابستان معمولا دسته جمعی به زیارت امامزاده ابراهیم که محلی ها به آن شازده ابراهیم می گویند می رویم . اما امسال چون ماه مبارک با اواخر تابستان تلاقی داشت قسمت نشد که زودتر از اینها به این سفر زیارتی و سیاحتی برویم . این شد که عصر چهارشنبه به همراه خانواده از جاده چالوس به سمت شمال و مشخصا شهر چابکسر حرکت کردیم . جاده ی چالوس مثل همیشه زیبایی ها خودش را داشت . اردیبهشت و مهر ماه زیباترین فصل برای دیدن این جاده ی خاطره انگیز است . به قول یکی از دشمنان این دفعه هم هوای جاده هوایی دونفره بود .
بعد از پشت سر گذاشتن جاده و تاریک شدن هوا به شیرود که رسیدم ، بارانی ریز ما را در آغوش گرفت . مجبور شدیم شام مان را در مقصد میل کنیم . قبل از حرکت میدانستیم که پنجشنبه بارانی ترین روز هفته خواهد بود به همین دلیل هیچ چیز نمی توانست برنامه ریزی قبلی ما را لغو کند . صبح پنجشنبه ، چابکسر بارانی نبود و هوا همچنان هوای دونفره بود .
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید و ببینید .
آقای شجریان احساس نمی کنی بدن مرحوم مشیری این روزها در قبر می لرزد ؟
همه ی آنچه مربوط به سیاست است برای مدتی بگذارم کنار و حداقل اینکه در
محفل های عمومی از آن سخن به میان نیاورم . همینطور هم شد . در این مدت
این فرصت را پیدا کردم که واقع بینانه به آنچه که در سه ماهه ی اخیر گذشته
بیشتر تامل کنم . خوشبختانه این تامل و تفکر نتیجه هایی خوب در بر داشت .
آن موقع که بازار تبلیغات انتخاباتی داغ بود ، پدرم همیشه نصیحتم می کرد
که تندروی نکنم ، گاهی اوقات هم از افراط و تفریط های انقلاب با همدیگر
صحبت می کردیم . آن روزها هر چه بود و هر چه پیش آمد با همه ی بدی ها و
تلخی هایش گذشت و من اگر چه ناراحت از برخی اتفاقات ولی احساسم این بوده
دچار هیچ افراط و تفریطی نشدم . سعی کردم با صحبتهایم در این مدت کسی آزار
ندهم . حتی اگر تفکر شخص مقابل ، در تقابل با تفکرات من بوده باشد . به هر
حال بیشتر سعی کردم تحمل کنم تا حمله .
اما در این بین از بعضی از این حرف ها به همین راحتی نمی توان گذشت ، یعنی
بعد از این همه مدت ، حتی در این خلوتی که در این ماه مبارک برای خودم
درست کردم بعضی حرف هایی که به زبان آورده شد با روح و روان آدم بازی می
کند .یکی از این حرف ها ، همان مصاحبه ی استاد شجریان با بی بی سی فارسی
بود . (+) مصاحبه ای که در آن گفته بود با شنیدن صدای خود از صدا و سیما بدنش
می لرزد . جالب اینکه در ادامه ی همین مصاحبه اشعار و تصنیف های پخش شده
را نه مربوط به الان بلکه متناسب با حال و هوای سال ۵۷ و حرکت رستاخیزی
ان روزها دانست . بعد از این مصاحبه موضع گیری ها زیادی صورت گرفت که
مهمترین و برجسته ترین آنها مربوط به مهران موزونی بود که طی دو مقاله (+ و +)مفصل
صورت گرفت . متن مقاله ی اول آقای موزونی اگر چه کمی همراه چاشنی عصبانیت
بود ولی مطالبی کاملا منطق بیان شده بود که عده ای فقط در جواب ان
توانستند بدو بیراه و فحش بدهند . نامه ی دوم هم که تکمله نامه اول بود
شیوا تر و در همان دایره ی منطق بیان شد . بعد از ان تا امروز تقریبا هیچ
جواب منطقی برای آن نامه بیان نشد .
امااین روزها اتفاقاتی عجیبی افتاد که برایم خیلی جالب بود و برای خیلی جای
تعجب . همزمان با انتشار آلبوم رندان مست ، تک آهنگ زبان آتش یا تفنگت را
زمین بگذار منتشر شد . گمان می کنم استاد شجریان با این کار خواسته مثلا
اعتراضی به وضع موجود بکند . کما اینکه مطمئنا خطاب استاد را نمی توانیم
متوجه ی اشغالگران قدس و یا کسان دیگر از این دست بکنیم و منظور او
را از این اجرا تنها می توان در خطاب به داخلی ها دانست … .
شعر این اثر را مرحوم فریدون مشیری (+)سروده است و باید اعتراف کرد شعر بسیار زیبا و فاخری است . همانطور که همه ی دوستداران شعر و ادب فارسی می دانند مرحوم مشیری قریب به نه سال (+)است
که از دنیا رفته اند . سوالی که برای من و بسیاری از دوستان دیگر ممکن
است پیش بیاید این است که :آیا استفاده ی از شعری که حداقل ده سال قبل از
این و مطمئنا در حال و هوایی به غیر از حال و هوای امروز سروده شده ، سوء
استفاده از آن شعر نیست ؟ اگر هست که ما تکلیف خودمان را می دانیم . اگر
نه ، پس صدا و سیما هم می تواند هر شعر و تصنیفی را در هر شرایطی که دلش
بخواهد پخش کند . فراموش نکنیم که استاد شجریان در ان مصاحبه صرف نظر از
مساله ی مالکیت معنوی اثار ، عدم تطابق زمانی اجرای تصنیف ها و پخش آن در
صداوسیما را یکی از علل لرزش بدنش در آن روزها بیان کرد . عرضم به استاد این
است : آقای شجریان فکر نمی کنی بدن مرحوم مشیری این روزها در قبر می لرزد
؟ آقای شجریان فکر نمی کنی که این کارت نقض چیزهایی ست که در مصاحبه با بی
بی سی گفتی ؟ آقای شجریان ما آن زمان نبودیم ، اما نشنیدیم که شما قبل از
اینکه بقول شما حرکت رستاخیزی در سال۵۷ به نتیجه برسد برای ملت چیزی از این
دست بخوانید! آیا این باز هم یک تناقض آشکار نیست ؟ آقای شجریان تا حالا
با خودت فکر کردی که چه اتفاقی افتاده ، کسی که تا دیروز نمی دانست
موسیقی سنتی چیست و حتی در فیلم هایشان موسیقی سنتی را به سخره می گرفتند
چه شده که یکدفعه علاقه مند به این موسیقی شده اند ؟ آقای شجریان نمی ….
به حق همین روزو شب های عزیز از خداوند بزرگ می خواهم که همه ی ما را به راه راست هدایت کند .
پی نوشت : برای من که از
کودکی با صدای استاد شجریان بزرگ شدم بسیاری از ابیات و اشعار را با تصنیف
ها و خوانده های او بود که حفظ شدم ،سخت است که اینگونه بنویسم . واقعا
سخت است . اما این هم از بازی های روزگار است که روزی در مقابل آنچه دوستش
داری می ایستی . شایدم اشتباه می کنم . یعنی خدا کند که اشتباه کنم .
این عکس را که رجا نیوز منتشر کرده را حتما ببینید .







آخرین نظرات