بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘شاعرانه’

در چارسوی این خاک دل های روشنی هست …

۲۵ مرداد ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

یکی از شب های اواخر فروردین ماه بود ، طبق معمول آن موقع که رادیو گوش میدادم ، سهیل محمودی مجری شبانگاهی رادیو پیام خبری را با آب و تاب خواند . گفت که ساعد باقری دو کتاب جدیدش را به چاپ رساند ؛ یکی اش مجموعه شعر و دیگری مجموعه ترانه و تصنیف ها  . از همان موقع تصمیم گرفتم اگر به نمایشگاه کتاب رفتم این دو مجموعه را تهیه کنم .امسال هم خریدهای زیادی از نمایشگاه داشتم . در میان غرفه های نمایشگاه روبروی غرفه ی نشر علم که ایستادم ، تقریبا اولین کتابی که به چشمم آمد همین دو مجموعه از ساعد بود . عکس ساعد که به نحوی خاص بر روی جلد چاپ شده ، این دو کتاب را  از بقیه متمایز کرده بود .هر دو را خریدم . مجموعه شعر نامش “پیاده روی در اتوبوس ” بود و مجموعه ترانه ها و تصنیف ها ” شبانگاهان ” نام داشت .   سلیقه ی من مجموعه ی شعر اش را بیشتر از آن یکی پسندید . در کل هر دو مجموعه ی شعر را دوست دارم ، مثل شاعرشان .برای ساعد باقری احترام زیادی قائلم . او همیشه برایم شخصیتی دوست داشتنی بوده و هست . هنوز زمزمه ی “یا نور النور ” گفتنش وقتی که پیش ترها ، تلویزیون صدای او را پس از اذان پخش می کرد در گوشم هست . شعرهایش هم مثل صدایش زیباست .  دو شعر زیر یکی غزل و دیگری نیمایی را از مجموعه شعر پیاده روی در اتوبوس  او انتخاب کرده ام .

مرگ من یعنی …
مرگ من یعنی : قناری خواند و بی تابم نکرد
سمت آبی های دور از دست پرتابم نکرد
مرگ من یعنی که دیگر نقره پاش آسمان
لولی شوریده ی شب های مهتابم نکرد
پیش از این با یک نگاه ماه می رفتم زخویش
امشب افسون نگاه او چرا خوابم نکرد
گرم در آتشفشان پیچیدنم سودی نداشت
کوه آهن ماندم و این کوره هم آبم نکرد
داشت ، حرفی داشت آن تابیده از سمت سکوت
صبر ، تا آن نکته ی باریک دریابم ، نکرد

 

مصداق
در چارسوی این خاک
دل های روشنی هست
مصداق بی ریایی
دل های صاف و آبی
دل های روستایی

ای جان من فداشان !

 

امام رئوف ما

قلم
را برمی‌داری و می‌بری روی کاغذی که از دیشب آماده‌اش کرده‌ای و در
جیب گذاشته‌ای و با خودت به
حرم آورده‌ای. آورده‌ای تا بنویسی، که چه
دردهایی داری و چه رنج‌هایی می‌بری، و درمان بخواهی از
کسی که روبروی
ضریحش
نشسته‌ای. بنویسی و آن را از شبکه‌ی ضریح بگذرانی و بنشینی به
انتظار.هنوز اولین
واژه را نوشته‌ای و ننوشته‌ای، نگاهت می‌‌چرخد و چشمت می‌افتد
به کسی که خاموش و ساکت،
گوشه‌ای ایستاده و به ضریح خیره شده است. چشم از
او نمی‌گیری، مروارید اشک بر گونه‌اش می‌غلتد و اندکی
بعد، لبخندی بر
چهره‌اش
می‌نشیند و سر خم می‌کند و راهی می‌شود
.
و تو حیران
که زود گرفت و رفت و کاغذ را تا می‌کنی و چشم می‌دوزی به ضریحی که چند قدمی تو است
*.

یازدهم
ذى القعده سال ۱۴۸ هجرى که امام رئوف ما زاده شد، وعلى بن موسى
الرضا علیه السلام به عنوان
سرچشمه اى از نیکى ومهربانى وهدایت رخ نمود،
پناهگاهى پدید آمد که خدا پرستان را در خود گرد آورد. این روزعزیز را
به همه ی دوستانم تبریک میگویم .می دانم این روزها خیلی از دل ها پرنده ی بی قرار
گلدسته های رضویست . به مناسبت همین روز و این میلاد با سعادت یک نسخه ی
pdf از اشعار شعرای معاصر در وبلاگ قرار دادم
حجم این نسخه
۳۸۲
k

است ؛کل اشعار در بیست صفحه است . توصیه می کنم دانلود کنید که آرشیو ارزشمندی در
این رابطه برایتان به ارمغان خواهد آورد .

لینک دانلود :

وصله :  به مناسبت سالروز تولد نیما یوشیج مطلبی را اینجـــا نوشته ام .

سنگ عشق

از نامه های خط خطی عرفان نظرآهاری :

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد وهزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت . خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه ام بگذارم و قلبم باشد .

حالا هر وقت که روحم یخ میکند ، سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت که عاشقم ، سنگ آتشینم گر می گیرد و تنها آتش اش می ماند .

مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش .

مرا ببخش که در سینه ام سنگی آتشین است .

روزنوشت های غیر مرتبط با عنوان :

….

بقیه ی در ادامه ی مطلب …

ادامه ی نوشته

پاییز

آقا این صبح های پاییزی چقدر زیبا هستند

و این رنگ های پاییزی چقدر چشم نوازند .
و این رفیق بازی های پاییزی چقدر دلنشین …
آدم دوست دارد قدم بزند در این حال و هوا ، واقعا هوای زیبایی است . عصرگاهانش ، صبح های جمعه . همه چیز این پاییز زیباست .
اینها همه زیبا تر می شود اگرخودت دنیا را با این فصل آغاز کرده باشی .
می خواستم عنوان را ، سلطان فصل ها انتخاب کنم اما دیدم که برای پاییز این حرفها کم است . فهمیدم پاییز همان پاییز باشد بهتر است .
توصیه می کنم اونا که وسیله و حوصله ـشو دارن تو این فصل یه سری به جاده چالوس بزنن. ضرر نمی کنین …
به روزهایی که رفته اند – شراره شفق
دلخوشی های کوچک من کجایند؟
گریه های من که حالا خنده دار شده اند برای درخت ،
کجاست ؟
روزها یکی یکی می روند
مادربزرگم در راه آنها تمام می شود ، می رود
پاهایم بزرگ شده اند و من گذشته ام
شاید من مانده و خاطره شده ام برای همه
خاطره ای که شاید دیگر نخورد ورق
همه رفته اند
و من چه قدر گود رفته ام
آن چشم های گرم کجاست ؟
این تن سرد منم ؟
آن روزهای قشنگ کو ؟
آن خنده ها که پر کشید ، رفت
آن دوستم که صدای مرا دوست داشت ، کجاست ؟
و این زندگی تا کی ، برای چند نفر می خواهد تکرار شود ؟
روزها و من از کنار هم می گذریم
باید خودم را از رفته ها جدا کنم
دور شوم و دور
هر روز تنهاتر از دیروز
به روزهای رفته نگاه می کنم
چقدر دورند و ریز
آن ها عقب می کشند
من جلو می روم

پاورقی : عکس ها را ناجوانمردانه از جایی به سرقت برده ام ، اسم و رسم مالباخته البته محفوظ است .

شاه بیت

۱۳ شهریور ۱۳۸۷ ۵ دیدگاه

من ندانم که کیم

من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم

حمید مصدق

امروز ۱۳ شهریوره و ترمه ام سه سالگی اش را به پایان برد …

مکالمه با خورشید

۹ شهریور ۱۳۸۷ ۸ دیدگاه

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال می کند

هی با شماره های غلط

زنگ می زند،‏

آن وقت من اشتباه می کنم و

او با اشتباه های دلم حال می کند.

دیروز یک فرشته به من می گفت :

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی ؟!

یادش به خیر آن روزهای

مکالمه با خورشید

که دفترچه های ذهن کوچک مرا

سرشار خاطره های ناب می کرد.

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره می کرد .

با من تماس بگیر ،

خدایا حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار.

عرفان نظرآهاری

در آن پر شور لحظه

۳ شهریور ۱۳۸۷ ۷ دیدگاه


در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراری ترا خواست ،

و من میدانم چرا خواست،

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست ،

اگر باشی تو با من،

خوب و جاویدان و زیباست .


پ. ن : چهارم شهریور ماه امسال هفده سال از فقدان شاعر بزرگ ایران مهدی اخوان ثالث میگذره ….

یادش گرامی

محراب

۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۹ دیدگاه

تهی بود و نسیمی .

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای .

لب بود و نیایشی

” من ” بود و “تو ” یی :

نماز و محرابی .

سهراب سپهری

دلم گرفته از این روزها

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است

میانِ ما و رسیدن ، هزار فرسنگ است

مرا گشایشِ چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیرِ خاکم و پرواز سرنوشتم بود

فروپریدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سرکند اینجا ترانه ی خود را ؟

دلی که با تپشِ عشقِ او هماهنگ است

هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن

در این هزاره فقط عشق ، پاک و بی رنگ است

زنده یاد سلمان هراتی

یادی که می وزد

در ذهن عشق پیشه این خسته تا تویی
همواره آن یکی که نگردد دو تا ، تویی
تعبیر عاشقانه ای از مرگ وزندگی است
یک لحظه بی تو بودن و یک لحظه با تویی
هر شب که چشم پنجره ها بسته می شود
یادی که می وزد به دلم بی صدا تویی
آن کس که مثل زندگی جاودانه است
در من، همین که می شوم از خود جدا تویی
من از «من» و «تو» بودنمان سخت خسته ام
آن مفردی که جمع کند این دو را، تویی
بر موج رود ، کشتی دل ، نرم می رود
وقتی خدا تو هستی وتا ناخدا تویی فریبا یوسفی