بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘مذهبی’

مثل کبوتران حرم

این عشق مثل باد صبا منتشر شده‌ست
این آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

مثل کبوتران حرم، سایهٔ شما
در بیت، بیت دفتر ما منتشر شده‌ست

این آفتاب شعله‌زده، سمت آسمان
این آفتاب تا به کجا منتشر شده‌ست

آیینه‌های این حرم از عشق ما پر است
این آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

در این حرم برای همیشه دعای ما
در انعکاس آینه‌ها منتشر شده‌ست

حالا هزار اشک، هزاران دعا و بغض
دور ضریح پاک شما منتشر شده‌ست

حسین ابراهیمی

زائر امام رضا ام و دعاگوی همه ی شما دوستان ...

اگر شاه خراسانش تو باشی

یا امام رضا (ع)

خوشا چشمی که بارانش تو باشی
خوشا باغی که ریحانش تو باشی

سمرقند و بخارا بی گزندند
اگر شاه خراسانش تو باشی

از : محمدعلی عجمی شاعر معاصر تاجیک

 

Categories: مذهبی Tags:

عید فطر مبارک

۸ شهریور ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

خداحافظ ماه رمضان …

Categories: مذهبی Tags:

عصر یک جمعه ی دلگیر

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی …*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید بتابی

گفتند:
«خورشید خوبی
رفته کناری بخوابد
شاید که دیگر نخواهد
در کوچه ما بتابد.»

گفتند:
«دیگر امیدی
در قلب گل‌ها نمانده
شب روح پروانه‌ها
را از کوچه ما پرانده.»

اما تو یک روز زیبا
از شرق باید بیایی
باید شب کوچه‌ها را
یک روز، روشن نمایی

هر چند دور از تو، اما
گویی کنار تو هستیم
وقتش رسیده، کجایی؟
در انتظار تو هستیم

شب رفته از کوچة ما
آسمان شب صاف و آبی
خورشید خوبی،‌ به پا خیز
باید بتابی، بتابی!

شاهین رهنما

 

* : از سید حمید برقعی

تنفس یک صبح

 

لبخند تو خلاصه خوبیهاست
لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی
از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آن که ارتفاع تو دور ازماست

قیصر امین پور

 

عکس از : +

غیرت معجرِ او

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

بعد یک عمر مراعات کنیزان حرم
فضّه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد

خواست تا زود خودش را برساند به علی
سرِ این خواستنِ خود دو سه باری افتاد

ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند
به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد

غیرت معجرِ او دست علی را وا کرد
همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد

حضرت رقیه

گل آمد و ویرانه ی ما گلشن از اوست

ماه آمد و کاشانه ی ما روشن از اوست

مـن با پـدرم قـول و قــراری دارم

جان باختن از من است و دل بردن از اوست

هاشم شکوهی
Categories: محرم, مذهبی Tags:

شاعر برید و تاب نیاورد

شاعر برید و تاب نیاورد

با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه‌های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت‌هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه‌هاست
شاعر شکست خورده طوفان واژه‌هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می‌کند
دارد غروب فرشچیان گریه می‌کند

با این زبان چگونه بگویم چه‌ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی‌ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه‌ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود

***

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن …
پیشانی‌اش پر از عرق سرد و بعد از آن …
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن …
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن …
در خلسه‌ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس…

سید حمیدرضا برقعی


در اتفاقات دری آتش گرفته

سر می‌کشد از حنجری آتش گرفته
غم ناله‌های خواهری آتش گرفته
این‌جا کبوترها را یک کبوتر
پیچیده در بال و پری آتش گرفته
فریاد عصمت شعله می‌گیرد دمادم
از تار و پود معجری آتش گرفته
بشتاب زینب در میان شعله‌ها باز
دامان طفل دیگری آتش گرفته
آن سوی فریاد عطش، صد حنجره درد
در لای لای مادری آتش گرفته
از داغ این آلاله‌های غرق در خون
هر گوشه چشمان تری آتش گرفته
قرآن تلاوت می‌کند فرزند قرآن
از روی نیزه با سری آتش گرفته
پیش نگاه خسته پروانه، شمعی
افتاده بر خاکستری آتش گرفته
*
بی‌شک، تمام این وقایع ریشه دارد
در اتفاقات دری آتش گرفته

سیدمحمد بابامیری

نگاه من به گنبد امام رضا به جای تو …

مشهد -سوم آبان ۱۳۸۹

مشهد - سوم آبان ۱۳۸۹

لایق باشم نائب الزیاره خواهم بود …

دردی که ما نمی شناسیم

۸ شهریور ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

مردی از صحابه ‌امیرالمؤمنین علیه‏ السلام در جریان جنگ جمل سخت در تردید قرار گرفته بود. او دو طرف را می‏نگریست. از یک طرف علی را می‏دید و شخصیت‏های بزرگ اسلامی… و از طرفی نیز همسر پیامبر و… در رکاب او طلحه را می‏دید؛ از پیشتازان در اسلام، مرد خوش‏سابقه و تیرانداز ماهر میدان جنگ‏های اسلامی… این مرد در حیرتی عجیب افتاده بود که یعنی چه؟ آخر علی و طلحه و زبیر از پیشتازان اسلام و فداکاران سخت‏ ترین دژهای اسلامند، اکنون رو در رو قرار گرفته‏ ا ند؟… به هرحال این مرد محضر ‌امیرالمؤمنین شرفیاب شد و گفت: آیا ممکن است طلحه و زبیر و… در باطل اجتماع کنند… علی در جواب سخنی دارد. فرمود:… حقیقت بر تو اشتباه شده. حق و باطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی‏شود شناخت. این صحیح نیست که تو اوّل شخصیت‏هایی را مقیاس قرار دهی و بعد حقّ و باطل را با این مقیاس‏ها بسنجی. فلان‏چیز حقّ است چون فلان و فلان با آن موافقند… اشخاص نباید مقیاس حق و باطل قرار گیرند. این حقّ و باطل است که باید مقیاس اشخاص و شخصیت آنان باشند.۱


درد علی (ع) دو گونه است: یک درد، دردی است که از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌کند و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده … و به ناله درآورده است … ما تنها بر دردی می‌گرییم که از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌کند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی که چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است که ما آن را نمی‌شناسیم!۲


۱ استاد مطهری/ ۲ دکتر شریعتی