بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘شعر’

محراب

۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۹ دیدگاه

تهی بود و نسیمی .

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای .

لب بود و نیایشی

” من ” بود و “تو ” یی :

نماز و محرابی .

سهراب سپهری

دلم گرفته از این روزها

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است

میانِ ما و رسیدن ، هزار فرسنگ است

مرا گشایشِ چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیرِ خاکم و پرواز سرنوشتم بود

فروپریدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سرکند اینجا ترانه ی خود را ؟

دلی که با تپشِ عشقِ او هماهنگ است

هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن

در این هزاره فقط عشق ، پاک و بی رنگ است

زنده یاد سلمان هراتی

یادی که می وزد

در ذهن عشق پیشه این خسته تا تویی
همواره آن یکی که نگردد دو تا ، تویی
تعبیر عاشقانه ای از مرگ وزندگی است
یک لحظه بی تو بودن و یک لحظه با تویی
هر شب که چشم پنجره ها بسته می شود
یادی که می وزد به دلم بی صدا تویی
آن کس که مثل زندگی جاودانه است
در من، همین که می شوم از خود جدا تویی
من از «من» و «تو» بودنمان سخت خسته ام
آن مفردی که جمع کند این دو را، تویی
بر موج رود ، کشتی دل ، نرم می رود
وقتی خدا تو هستی وتا ناخدا تویی فریبا یوسفی

چه دنیایی برایم ساختی

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی… آری… چه دنیایی!
چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی
مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
…حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی
نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی…

مهدی مظاهری

عطر و پرنده

نام تو را می برم …

خانه

از نسیم

از عطر

از پرنده

سرشار می شود

نام تو را می برم

هزار آرزوی گمشده

آرزوی تو

در دلم بیدار می شود

رحمت تقی پور

مساله

۱۳ شهریور ۱۳۸۴ ۱ دیدگاه

هر چند از این دوری و چشمان قشنگت گله داریم

تا لحظه خوبی که بیایی، من دل حوصله داریم

گفتی من وتو ، قسمت یک پنجره باشیم قبول است

هر چند به اندازه پرواز و قفس ، فاصله داریم

یادت که نرفته ست عزیزم ، که اگر دردسری هست

از خنده آن روز ، از آن کوچه ، از آن یک بله داریم

دیگر همه را گردن این قسمت و تقدیر نینداز

تقدیر کدام است ؟ ببین ما خودمان مساله داریم

عیب از خودمان نیست که تا پای قراری به میان است

هی صحبت کمبود زمان می شود و مشغله داریم

انگار محال است که ما قسمت یک پنجره باشیم

حالا که به اندازه چرواز و قفس فاصله داریم

طاهره رستمی

حس می کنم

حس می کنم دوباره دلم مبتلای توست

حس غریبه ای که هوایش هوای توست

حسی شبیه عشق ، شبیه پرنده ، ابر

حس سماع در ملکوت هوای توست

پشت عبور ثانیه ها محو می شود

احساس یک غریبه که نا آشنای توست

امروز هر چه دغدغه شور و شاعریست

بگذار عاشقانه بگویم – برای توست

دارد دلم قدم به قدم چیش می رود

بین تمام حادثه ها رد پای توست

الهام فرامزی نیا

بیا به حرمت باران

بیا به حرمت باران ، مرا بهاری کن

بیا خزان نرسیده ست ، عشق ! کاری کن

بدون تو دل من از گناه لبریز است

بیا برای دلم باز سوگواری کن

چه می شود که کمی هم به یاد من باشی

شبیه کودک بی تاب ، بی قراری کن

صدای سنگ در آمد، سکوت جایز نیست !

بیا و طعنه بزن هر چه دوست داری کن

کویر تشنه لبم ، تو همیشه بارانی

بیا و این دل من را تو آبیاری کن

لیلا باباخانی

همیشه جاودان

شبیه روح جنگل سبز، عمق باورت سر سبز

غزلخوانی بکن شاعرترینم !حنجرت سر سبز

تو شاید رد شدی از آن بهشت گمشده روزی

که عطر سیب داری و شده سرتاسرت سرسبز

نگاهت ابری و دستت دعاگوی و دلت عاشق

تو کشتی این چنین ما را ، تنت سالم ، سرت سرسبز !

بکش آبی ترینت را ، تو هم ای آفتاب پاک!

… ورنگین کن غرورم برای خنجرت سر سبز

کویر تشنه از آبی بی پایان چه می خواهد

ببار ای آسمان عاطفه ! چشم ترت سر سبز

***

غروبی آمدی از سمت سرخ آتش خورشید

همیشه جاودان ، ققنوس من ! بال و پرت سرسبز

فاطمه ناظری

صبح

پر شد فضای سینه شب از نسیم صبح

پیچید در مشام طبیعت شمیم صبح

شب زد به بام خانه خود بیرق سپید

پیغام صلح داد و نهان شد ز بیم صبح

آواز شب شکافت خروس سپیده دم

خوش می دهد بشارت فتح عظیم صبح

خورشید با شکوه و جلال و جمال خویش

آهسته پای می نهد اندر حریم صبح

با سامری بگو نزند دم ز ساحری

اکنون که دم زد ز ید بیضا کلیم صبح

درسی به ما زحکمت اشراق می دهد

هر بامداد از دل روشن حکیم صبح

«عادل» به راستی سخنت شرح تازه ای است

از پاکی و صداقت و ذوق سلیم صبح

غلامعلی حداد عادل