بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘شهید’

مرد گمنامِ هور سردار علی هاشمی

به مناسبت چهلمین روز تشییع پیکر سردار شهید علی هاشمی و یارانش

کار سختی است فهمیدن حال این مادر
هیچ وقت از نزدیک با حال و روز مادران شهدا آشنا بوده اید؟ نه فقط مادران شهدا ، هر کس را که عزیزی از دست داده و داغی بر دل دارد ، زیر نظر گرفته اید؟ حتماً دیده اید . اگر ندیده باشید هم احتمالاً از دوست و آشنا شنیده اید که مزار چقدر تسکین می دهد داغدیده را . وقتی می رود و می نشیند بالای سر قبر و دلش را سبک می کند . با آن کسی که یزر خاک خوابیده است ، درد دل می کند ، حرف می زند و گویی بار غم بزرگی را از دل بر زمین می گذارد و … نمی دانم از کجا شروع کنم ؟
باور کنید شاید هیچ کلامی نتواند حتی ذره ای از آن چه که بر این مادر رفته است را بیان کند . یکی از دوستانش تعریف می کرد : « یک روز علی ما را برد به خانه شان . پدرش گفت : علی ! ما از دست مادرت دیوانه شده ایم ! هر وقت غذای خوشمزه ای که تو دوست داری ، درست می کند ، قاب عکس تو را از سر طاقچه بر می دارد ، یک بالش را می گذارد کنار سفره و عکس را هم می گذارد دور آن و بعد هی لقمه می گیرد و می آورد به طرف عکس و هی التماس می کند که ؛ علی جان ! یک لقمه یک لقمه از این غذا بخور… مادر ، وقتی این حرف پدر را شنید ، گفت : « خب چه کار کنم ؟ از گلویم پایین نمی رود … با این کار خودم را تسکین می دهم »دل آدم درد می گیرد .
وقتی که این جملات را از دهان « علی ناصری» دوست و یار نزدیک « علی هاشمی » شنیدم ، دلم می خواست تنها بودم و دور و برم کسی نبود … تا بدون کوچکترین خجالت … داشتیم می رفتیم به طرف جزیره مجنون . توی ماشین بودیم . دلم می خواست ماشین نگه دارد . پیاده شوم و تا جایی که می توانم فریاد بکشم و …
از آن روز که علی ناپدید شد تا امروز ، فکر می کنید بر این مادر چه گذشته است ؟ اسمش زکیه است . زکیه خانم ، مادر علی هاشمی . چه اسم زیبا و با مسمایی دارد این زن که در دامن پاکش یکی از نجیب ترین و باوفاترین و مظلوم ترین یاران خمینی را پرورانده است . فکرش را بکنید سال ۱۳۶۹ به گمانم دو ماهی طول کشید که اسرای در بند ایرانی در زندان های عراق ، به ایران بازگشتند .
چه گذشت توی این دو ماه بر این زن ؟! هیچ کس نمی تواند حتی یک ثانیه اش را درک کند . هر صدایی از در ، هر زنگ تلفن … چه کشید این زن توی این دو ماه ؟! بعد از آن هم تا وقتی که صدام سقوط کرد و حزب بعث از هم پاشید ، این زن همچنان منتظر بود که یک رزو علی ، پاره تن اش ، جگر گوشه اش باز گردد . و حالا علیِ زکیه خانم بازگشته است . پس از ۲۲ سال … سخت است فهمیدن حال این مادر . سخت که نه ، محال است باید مادر بود تا فهمید …

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عصر دوم تیر سال ۱۳۶۷ ، خسته و خاک آلود به خانه آمد . آن روز مرد ریش خود را با ماشین ۴ زد . صبح روز بعد که عازم مجنون شد ، به عوض لباس رسمی سپاه ، لباس ساده ارتشی  پوشید . کلیه ی کارت ها ی شناسایی و مدارکی که در جیب های خود داشت را در منزل جا گذاشت . هنگامی که همسرش سمیه به او یادآور شد  مدارکت را جا گذاشته ای ، در پاسخ گفت بگذار بماند . وقتی به مجنون رسید ، یکی از یارانش که داماد خانواده ی آنها بود صدایش کرد . به او فرمان داد که خیلی زود به منزل ما می روی . تلویزیون ، یخچال و آبگرمکن دیواری را از آنجا برداشته، تحویل سپاه می دهی . وقتی آقای اهوازی با تعجب سوال کرد برای چه ؟ علی گفت : آن چه که می گویم انجام بده  . اهوازی می دانست شرایط بحرانی است ، حاضر نبود علی را تنها بگذارد . شب در اوج جلسات مهم و بررسی چگونگی مقابله با عراق در هنگام حمله به مجنون ، علی اهوازی را خواسته و درباره مأموریتی که به او داده بود ، سوال می کند . اهوازی در پاسخ می گوید : دید نمی شود . علی عصبانی شده ، به او فرمان می دهد فردا صبح نباید لحظه ای درنگ کنی .

سردار شهید علی هاشمی

سردار شهید علی هاشمی

آن روز غروب ، اغلب سران نظامی در قرارگاه نصرت جلسه گرفته بودند، آن ها همگی می دانستند که عراق به زودی به جزیره حمله خواهد کرد . تصمیم نظامیان ، عقب نشینی تاکتیکی بود . علی نگران حدود ۴هزار نیرو بود که امکان محاصره آنها بسیار زیاد بود . صبح روز بعد ، اهوازی چاره ای جز انجام دستور علی هاشمی نداشت . در قرارگاه نصرت ، جلسه دیگری با حضور فرمانده قرارگاه کربلا برقرار شد . حدود ساعت ۱۰ فرمانده قرارگاه کربلا جزیره را ترک کرد . به علی نیز توصیه می کند حتماً برای ادامه جلسه به قرارگاه برود . ساعت ده وسی دقیقه علی پس از سفارشات لازم به جانشین خود و خداحافظی با وی ، قرارگاه را ترک می کند . ساعت حدود ۱۱ ، یک نفر با عجله وارد اتاق آقای بهنام شهبازی شده ، خبر از احتمال وجود هلی کوپتر نیروهای عراقی در اطراف قرارگاه می دهد . بهنام به سرعت فرکانس کلیه ی بی سیم ها را تغییر داده ، ضامن یک نارنجک را کشیده ، داخل اتاق پرتاب می کند و خود به سرعت به بیرون از محوطه ی قرارگاه می آید . بهنام خیلی زود متوجه خودروی پارک شده ی علی در محوطه می شود ولی شخصی را در آن سوار نمی بیند . بهنام سمت خودروی خود رفته ، سوار می شود ولی قبل از اولین استارت ، یک هلی کوپتر عراقی مقابل او در فاصله ی ۱۰ متری به زمین می نشیند .بهنام و تعدادی دیگر ، از گرد و غبار حامل از فرود هلی کوپتر، به سمت پشت قرارگاه می گریزند . این که علی در آن لحظه کجا بود ، بهنام نمی داند . علی نگران نفراتی بود که ظاهراً در محاصره دشمن افتاده بودند به همین جهت ترک کامل جزیره برایش مشکل بود . علیرغم تماس های پی در پی و درخواست و دستور به علی مبنی بر ترک سریع جزیره ، او چندان راغب به رفتن نبود ، در آخرین لحظات علی به کریمی (راننده علی ) دستور می دهد یک خودرو آمبولانس را که تعدادی آنتن بی سیم روی آن نصب بود ، روشن کرده ، حرکت کنند . کریمی خودرو را روشن می کند . علی نیز با کیفی در دست در کنارش می نشیند . در این هنگام یک هلی کوپتر نظامی که تکاوران و نیروهای ویژه از درهای باز آن آویزان بودند ، مقابل آنها ظاهر می شود . علی دستور حرکت می دهد . ولی قبل از هر عکس العملی از سوی کریمی، هلی کوپتر موشکی به سمت خودرو شلیک می کند . جلوی ماشین مورد اصابت قرار گرفته، آتش می گیرد . هر دو از خودرو خارج می شوند . علی به سرعت کیف خود را باز کرده محتویات آن را به سمت آتش پرتاب می کند ، به گفته ی کریمی ، همه ی نیروها به سمت پشت قرارگاه می گریزند . برای نیرو ، همگی می دانند در چنین شرایط بهترین راه گریز ، نه به صورت دسته جمعی بلکه پراکنده و با فاصله از یکدیگر است . کریمی و سه نفر دیگر و به موازات هم شروع به دویدن می کنند . علی که همیشه بند پوتین هایش باز بود ، خیلی زود پابرهنه می شود . کلیه نیزارهای اطراف قرارگاه به خاطر وسعت دید ، از قبل سوزانده شده بود . آن هایی که با چنین شرایطی آشنا هستند می دانند باقیمانده نی های سوخته شده تبدیله به سوزن های سخت وتیزی  به اندازه چند سانت می شود . که اگر با پای برهنه بر روی آن ها بدود ، خیلی زود کف هر دو پا، پاره پاره خواهد شد . علی پابرهنه بود . گذشته از آن ، در طول دوران جنگ از زخم های عمیق کف پاها رنج می برد . اغلب پزشکان ، منشا این زخم ها را فشار عصبی می دانستند علی با این شرایط ، در چنین زمینی ناچار به گریز بود . کریمی در حتی فرار ، گاه و نیم نگاهی نیز به علی داشت . کریمی اندک اندک از علی جلوتر می افتد . حدود چند صد متر دورتر از قرارگاه،کریمی به جاده ای رسیده ، قبل از عبور از عرض جاده ، بازگشته برای آخرین بار به علی نگاه می کند . او در آخرین لحظه دیده که یک هلی کوپتر عراقی از ۵۰متری  مقابل علی به زمین می نشیند . کریمی از فرصت استفاده کرده خود را به نیزاری در آن طرف جاده رسانده در میان نی های بلند به فرار خود ادامه می دهد . این آخرین گزارش توسط آخرین کسی است که علی دیده است و دیگر هیچ .
از اولین لحظات اشغال جزیره مجنون توسط ارتش عراق، همه نگران فرماندهان و مسئولان قرارگاه نصرت به ویژه علی هاشمی بودند . طی چند روز آینده ، اندک نیروهای بازمانده ، خسته و گرسنه و مجروح خور را به عقب می رسانند ولی هیچ کدام هیچ خبری از علی هاشمی ندارد . همه ی یاران و عاشقان علی ، با همه توان به جست و جوی او می روند ولی هیچ نشانی از او نمی یابند . هم دلایل شهادت او بسیار بود و هم اسارتش . از تازیخ چهارم تیر شصت و هفت ، سرنوشت علی در هاله ای از ابهام فرو رفت . اندکی بعد پس از آتش بس ، کلیه ی منطقه برای بار دوم توسط تمامی نیروهای آشنا به محل جست و جو می شود ولی هیچ اثر، نشانه و یا ردی از علی  به دست نمی آید .
کلیه نیروهای اطلاعاتی که فعالیت برون مرزی داشتند، فعال شدند تا شاید خبری از علی در خاک دشمن بیابند ولی جز شایعاتی که پایه اساس منطقی و مستدلی نداشت ، هیچ نشانی از علی نیافتند . بهترین راه در آن شرایط ، صبر و پنهان نگه داشتن پرونده مفقود شدن علی بود . که چنین نیز شد . شاید آخرین دلیلی که علی تا قبل از سقوط رژیم بعث در عراق کاملا ناآشنا و غریبه ماند ، همین باشد . هیچ گاه برای علی هیچ مراسمی گرفته نشد . در تمام سال های پس از جنگ ، درباره اغلب سرداران شهید جنگ ، برنامه های تلویزیونی ، گزارشی بزرگداشت ، سمینار و مراسم گوناگون گرفته شد ولی همگان با دلیلی منطقی درباره علی سکوت اختیار کردند . *

پی نوشت : با خانواده های خوزستانی رفت و آمد داشته ام ، مثل آب و هوای خوزستان کانون خانواده هاشان نیز گرمِ گرم است . رابطه ی ویژه ای بین اعضای خانواده های خوزستانی با یکدیگر برقرار است، جنسش جنس دیگری است . رابطه ای از دست رابطه ی مادر سردار علی هاشمی با پسرش . خیلی های دیگر مثل علی هاشمی در خوزستان هستد که هنوزم هم مادرانشان چشم به راهشان هستند . راست اش گاهی اوقات که به این روابط فکر میکنم برایم سوال پیش می آید که جایگرین این همه محبت برای یک همسر ، فرزند و یک مادر چه چیزی می تواند باشد ؛ این خلأ عظیم را چه چیزی پر می کند .  خوزستان زادگاه سرداران شهیدی ست که باوجود تمام رشادتهایی که برای  این آب و خاک کرده اند ، هنوز گمنامند . یادم هست چند سال پیش برنامه ای مختص سرداران گمنام و کمتر شناخته شده ی خوزستان ساخته شده بودو از تلویزیون نمایش داده شد، که بسیار هم جالب بود . یاد و خاطره ی سردارانی در آن برنامه زنده شد که نسل جدید هیچگونه اطلاعاتی درباره ی آن ها نداشت . به نظر من وقت آن رسیده که بانک اطلاعاتی شهدا از آرشیوهای بنیاد و موسسات اینچنینی در بیاید و تبدیل به فیلم و سریالی در خور شود تا مردم برای بهترین ساعات زندگی شان مجبور به دیدن افسانه های کره ای نباشند . آنچه از سرگذشت سردار علی هاشمی آمد ، افسانه و رویا نبود . ۲۰ سال چشم انتظاری یک خانواده برای عزیزترین کس اش شوخی نیست . …

شهید مهدی خوش سیرت

شهید مهدی خوش سیرت

امروز  ششم تیر ماه نیز در گیلان در شهر آستانه اشرفیه مراسم بزرگداشت یکی از سرداران شهید، عارف بسیجی شهید مهدی خوش سیرت برپاست . طریق القدس ، بیت المقدس ، فتح المبین ،رمضان ، مسلم بن عقیل ، محرم ، خیبر ، والفجر ۴ ، والفجر ۶ ،والفجر ۸ ، کربلای ۲ ، کربلای ۴، کربلای ۵ و سرانجام عملیات نصر ۴ از جملیه عملیات هایی بود که این شهید بزرگوار در آن شرکت داشت . یادش گرامی

* برگرفته از نشریه پنجره شماره ی۴۲