بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘فریبا یوسفی’

یادی که می وزد

در ذهن عشق پیشه این خسته تا تویی
همواره آن یکی که نگردد دو تا ، تویی
تعبیر عاشقانه ای از مرگ وزندگی است
یک لحظه بی تو بودن و یک لحظه با تویی
هر شب که چشم پنجره ها بسته می شود
یادی که می وزد به دلم بی صدا تویی
آن کس که مثل زندگی جاودانه است
در من، همین که می شوم از خود جدا تویی
من از «من» و «تو» بودنمان سخت خسته ام
آن مفردی که جمع کند این دو را، تویی
بر موج رود ، کشتی دل ، نرم می رود
وقتی خدا تو هستی وتا ناخدا تویی فریبا یوسفی